یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
تنها همچو قطره باران !
چه قدر
امروز
دلم تنگ
است
چه قدر
امروز
دلم تنگ
است و
آسمان
وسیع
رویاهای
من غمگین
می بارد.
چه قدر
امروز
دلم پر
از قطره
های
باران
است و می
خواهد
قطره
اشکهایش
را حواله
ی کوچه
های شهر
کند.
چه قدر
دلم می
خواهد،
زیر
ناودانهای
تهی از
آشیانه
هر پرنده
به
ایستم.
چه قدر
دلم می
خواهد
هوار
برکشم،
داد بزنم
آی کجاست
بانوی
من،
کجاست؟
چه قدر
امروز«
بـاران»
تند می
بارد
چه قدر
امروز
خیابانهای
شهر
آرامند
چه قدر
لذت می
برم از
تماشای
مردمی که
زیر
طاقهای
فرسوده ی
شهر،
نگران
بارش
باران و
وسوسه
های خیس
آب و
موهای
شانه
کرده شان
هستند
و چه قدر
لذت می
برند از
تماشای
مرد
دیوانه
ای که
تنها،
غرورش را
تسلیم
باران
تند کرده
است.
چه قدر
دلم می
گیرد از
نفس های
سرد
مردم،
چه قدر
دلم می
گیرد از
تماشای
عشق های
پوشالی
مردم.
عشق
دخترکی
که
دستانش
در دست
مردی
بیگانه
بود
عسق
دخترکی
که
ناخواسته
به حراج
لذت
شبانه ی
مرد
بیگانه
رفته
بود.
تکلیف شب
چیست؟
آی من
این را
می پرسم:
تکلیف شب
چیست؟
تکلیف
این همه
سکوت و
این همه
طراوت شب
چیست؟
چرا
دختران
شبانه
آبستن می
شوند؟
چرا عشق،
تفاله ی
هم آغوشی
لذت
شبانه می
شود؟
چرا ضجّه
های یک
بیوه زن
تنها،
شبانه به
گوش می
رسد؟
چرا مزد
زحمت
روسپیان
را شبانه
در دست
هاشان می
گذارند؟
«آه بانو
...
چه دارم
می
نویسم؟»
چرا عشق
را زیر
باران
تجربه
نمی
کنند؟
چرا عشق
را در
حریم
نفسهای
گرم و
پرتپش
نگاه های
معصومانه
پنهان
نمی
کنند؟
چرا عسق
را نمی
فهمند؟
چرا لذت
می برند،
از
تماشای
مردی که
عشقش را
زیر
باران
تجزیه می
کند؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
من این
را می
پرسم:
چرا؟
به همه
سلام می
کنم
به همه ی
انسانهای
هیجان
دوست
به همه ی
آدمهایی
که زیر
طاقهای
فرسوده ی
شهر
پوسیده
اند
به همه ی
آنهایی
که به
تماشای
مرد
دیوانه
نشسته
اند
به همه
سلام می
کنم
آی سلام،
سلام،
سلام!
آه که
کسی
سلامم را
پاسخ
نخواهد
داد.
کسی
نگاهم را
نخواهد
دید
کسی
نخواهد
خواند
کسی
نخواهد
ماند .
زیر
ناودان
می روم
زیر
ناودانی
که از
آبشار
پشت بام
شیروانی
می بارد
زیر
ناودانی
که
آبشارش
گل و لای
دیروز
آسمان
آفتابی
را دارد
«می
خواهم
خیس
باران
شوم»
می خواهم
اشکهایم
را زیر
آبشار
بارانی
قایم
کنم.
می خواهم
شعری
بگویم
می خواهم
شعر
باران را
زیر
آبشار
باران
بگویم.
آی .
«بارون
می آد
جارجار
دلـم
پـُرِ
زار، زار
بارون می
آد های،
های
آه می
کشم وای،
وای»
و چه
لذتی
دارد
تماشای
خنده های
مردم شهر
که حواله
بر شاعر
دیوانه
می کنند.
از تمامی
نگاهـها
هیچ
نگاهی
آشنـای
من نبود
و
از تمامی
هیاهو ها
هیچ
صدایی
آشنای من
نبود.
از
تمـامی
خنده ها
هیچ
تبسمی
آشنای من
نبود.
من تنها
بودم و
تنها می
سرودم.
سلام ،
سلام
سلام
تنهایی
سلام
چه می
نگری بر
این
ایام؟
جامه ات
خیس آمد
از باران
چه تنها
دور
مانده ای
از یاران
آی سلام،
سلام،
سلام ...
و تنها
کسی که
به من
تنها تن
داده
بود،
تنهایی
بود.
پس
بدرود
باران،
بدرود
یاران!
بدرود
ابرهای
تیره و
مه آلوده
ی باران!
بدرود
دست ها و
لبهای پر
خنده ی
یاران
من به
آغوش
«تنهایی»
می روم.
درب های
چوبی
اطاقم را
چفت می
بندم
دست گیره
ی سرد
آهنیش را
محکم می
اندازم.
پنجره
هایم را
پر از
پرده های
سکوت و
وهم می
آویزم
و لبهایم
را می
بندم.
تا که به
غیر از
من و
تنهایی
هیچ کس
آنجا
نباشد.
تا به
غیر از
تنهایی
هیچ کس
را در
آغوش
نگیرم.
تا که
برای هیچ
کس
نباشم.
تا که
برای هیچ
کس
نخوانم.
می خواهم
در خواب
رویاها
خوشه ای
باشم در
دورترین
صحرا
در
دورترین
سقف
آسمان
ستاره ای
و
در عمیق
ترین آب
اقیانوس
سنگ پاره
ای،
که روزی
در دست
های
کودکی
زیبا
قرار بود
خانه ای
گردد
در بازی
های
کودکانه
ی کنار
دریا.
آه که چه
ساده و
چه زیبا
مرا بر
آب های
دریای
جوشان
رها کرد
و
چه ساده
و زیبا
در عمق
اقیانوس
غرق شده
و غوطه
می خورم!
سلام
شقایق!
سلام بر
تو ای
شقایق
دریا
سفرت به
سلامت،
بار و
توشه ای
بسته ای
بر روی
آبهای
دریا
آفتاب
نگران
توست
همچنان
که تو
نگران
آفتاب
سفرت به
خیر ای
ماهتاب!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:44 توسط : وحید
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
فرصت
چرا ما ادما فکر می کنیم همیشه فرصت هست چرا................؟! ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:52 توسط : وحید
یکشنبه پنجم خرداد 1387
یاس
یاس تنها یک سحر مهمان ماستادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:55 توسط : وحید
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
دوست واقعی تو............


سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده
تو دوست واقعی ات را زمانی پيدا ميكنی كه لحظه ی تلخی را پشت سر خواهی گذاشت.آن روز تو می فهمی كه چه كسی پاسخ محبتت را خواهد داد.چه كسی در مقابل چشمان تارت دراين لحظه ی تلخ بی ادعا و مهربان دستت را خواهد فشرد. تو ميتوانی معنای وفا را كه مدتها برايت علامت سوال مبهمی بود دريابي. در همان روزست كه از پشت كلامش مفهوم دوستي را ميفهمي. و هزار ويك معنای جديد می يابي. جستجوی تو انگاه پايان خواهد گرفت كه در می يابی او همان كسی است كه نه تنها در لحظات شكست تو لبخند نميزند بلكه در اين لحظه ی دريغ فقط اوست كه ميتوانی در كنارش احساس ارامش كني
خالي كه ميشي، حس ميكني رسيدي به جائي كه همه چيز يه جور ديگه است. هيچ چيز اين دنيا با معيار هاي تو جور در نمي آد ، پس ديگه چه فرقي ميكنه كه كجاي كار باشي؟ اصلا بقيهء زندگي چطوري سپري بشه ويا اصلا نشه، چه تفاوتي برات داره؟ وقتي كه مي بيني تمام باورهاي متبلور انساني ات ، با يك رفتار پلشت به هم مي ريزه، ديگه دنبال بقيهء ماجرا نيستي. فقط دلت از اين مي سوزه كه اين همه احساس، اون هم از نوع داغش!، خرج طرف كردي كه دست آخر هم بهت بگن كه اشتباه كردي .!!!؟
آدم ها تو شكار لحظه ها متفاوت عمل ميكنند. بعضي ها آنقدر بلندند كه براي رسيدن بهشون بايد تمام نبردبون هاي دنيا را به هم وصل كني!،تازه وقتي كه مي خواهي بري به طرفشون ، متوجه ميشي كه مي ترسي از اين كه وسط راه پرت بشي توي يك برهوت وبا مخ بياي روي زمين، اينه كه از خودت ميپرسي،: راستي اگر بخواهي يك لحظه از شكار هاي زندگي خودت را انتخاب كني، دست روي كدوم لحظه ميگذاري؟ يعني آبي ترين لحظهء زندگيت كدوم لحظه است؟

تمام گذشته ات را ورق مي زني، پر از لحظه هاي سپيد و سياه، لحظه هاي گنگ انتظار ، لحظه هاي داغ وپر التهاب بيقراري، دلتنگي، افسرده گي، خاموشي، سكوت، تاسف، اشك، لبخند!، سوختن ، ترسيدن، له شدن، خراب شدن!، آواره شدن، وحشت كردن، لبريز شدن از عشق، از محبت، و ابري شدن و هي باريدن تو شوره زار بي انتهاي زندگي…
مگر ميشه زندگي پر ماجرا داشته باشي و دلت براي يكي از اون لحظه ها تنگ نشه؟ بي اختيار پاسخ به خودت ميدي كه: نه نمي شه…؟!! اين همه احساس بالاخره يه جائي براي اعتماد كردن درش پيدا نمي شه؟ اما خوب كه فكر ميكني مي بيني كه نه…؟!!!اينجاست كه با خودت ميگي : اگه راستش را بخواهي دلت براي حتي يك دقيقه از اون لحظه ها هم تنگ نشده. نه اينكه كل زندگي گذشته ات را رد كني نه ، چرا پرت وپلا ميگي؟ چرا اين همه پلشت فكر ميكني؟ بعد با خودت مي انديشي كه روي صحبتت با لحظه هاي گيج از آدم هائي است كه خيال ميكردي دوستت دارند . …!!! و تصورت اين بود كه اونها بهترين دوستانت هستند!!، اشكت در مي آد از اينكه اين همه اعتماد حتي يه دفعه هم جواب نداده باشه، ولي آخه مگر ميشه؟ بعد به خودت ميگي : حالا كه شده!!، حتما يه جاي كار ايراد داره، يه جاي قضيه لنگ مي زنه، اما به خودت كه رجوع ميكني ، نقطهء سياهي نمي بيني، تمام عمرت به غير از اونجاهائي كه ديگه نفهميدي، يا بيشتر از اون درك نكردي، يك رنگ بودي؟!!!،آخه هميشه از خودت پرسيدي : مگر براي درست زندگي كردن به غير از اين( يك رنگي )كه تو مي شناسي،رنگ ديگه اي هم هست ؟ اما خوب كه نگاه ميكني مي بيني كه بعله!!!، بيشترين رنگ هاي موجود دنيا سياست…!!!
يعني آدم هاي زيادي هستند كه دوست دارند مثل شب كور توي شب شكار كنند.از پشت پنجرهء سياه شب به زندگي ديگران نگاه كنند. آخه فقط توي شبه كه بدون دغدغه توي چشمات نگاه مي كنند، و بهت راحت دروغ ميگند.!!! اما تو كه از تمام رنگ هاي تيره نفرت داري به جز (ابی تیره)، پس با تو چرا اينطوري رفتار ميكنند؟ جوابي نميگيري، باخودت ميگي بايد نوع ديگري رفتار كني، يعني درست مثل خودشون. بعد بلافاصله به خودت نهيب مي زني: اي احمق!!! پس در اون صورت چه فرقي بين تو وديگران وجود داره؟ باز به خودت برميگردي و ميبيني كه نه ، تو يه جور ديگه اي هستي…؟!!!
وقتي اين جوري حرف مي زني شايد خيال كنند كه تو خودت را منزه و پاك ميدوني؟ و يعني هيچ عيب و نقصي نداري،!!؟ اگر اينطوري باشه كه پس معصومي؟!، پس بيگناهي، بي اشتباهي؟، اما نه به خدا، تو باورت شده كه انساني، يه انسان با معيارهاي ريزو درشت سبز و آبي دوست داشتن،عشق ورزيدن، محبت كردن،وسوختن براي روشن كردن ديگران،حالا اگر كمتر جواب گرفتي، يا اگر گاهي احساس ميكني كه جواب نمي ده، پس عيب از تو نبوده!!، حتي هرگز اين تصور را نداشتي كه ديگران تورا نمي فهمند، چون اگر واقعيت داشته باشي ، مگر ميشه كه واقعيت شناخته نشه؟حتي اگر حقيقت براي مدتي پشت ابرهاي سياه صحنه سازي و مصلحت گرائي ديگران پنهان بشه…......
ولی حیف که.....دیگه ماسک زشتی زده دیگه اعتماد نمی کنه ماسک زده که زشت بشه بد به نظر بیاد

قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او
قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی.....

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:35 توسط : وحید
جمعه سی ام فروردین 1387
خسته ام به خدا.......



زندگی، شبیه داستان که میشود، دیگر نمی توان نویسنده آن را بخشید.
ديگر چيزي مثل سابق نيست... كسي مانند گذشته نمي بيند ... نمي خواند....نمي فهمد....
نه! من نمی خواهم بگويم که چرا همه بودنشان را از ياد برده اند و سرود نبودن سر می دهند.نه! قسم به همان لحظه ی مقدس نگاهت، من ديوانه ام! من کودکی هستم که هيچ گاه بزرگ نخواهد شد.
نه! من آنی نيستم که می پندارند. من هنوز دوست دارم بلند بخندم. هنوز دوست دارم در همين کوچه ها فرياد بزنم و بی محابا بدوم. همين کوچه هايی که حالا ساختمان های بلند با هيبت پرشکوهشان بر آنها سايه افکنده. شکوه پوشالی!
خيلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نياز دارم که حتی توان درکت نيست! آری. اين بار تو را توان درک من نيست. اين روزها گنگی که هيچ، ديگر کوری هم ميهمان ناخوانده ی چشمانم شده. تنها چشمانم برای اين است که خانه را، اين اتاق را و اين دفتر را خيس کنند. راه می روم و هيچ کس را نمی بينم. دوستانم از کنارم می گذرند و من يادم می رود که بايد سلام می کردم. خيابان ها را گم می کنم. خيابان های اين شهر کوچک را! خنده دار نيست؟ رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گيرم.می گويد چه پيراهن آبی قشنگی! اما من چه بايد بگويم که پيراهن را خاکستری می بينم؟
چگونه بگويم که ديگر سير شده ام؟ و ديگر نمی توانم از اين غذای مسموم لذت ببرم؟ چگونه بگويم که هيچ جای اميدی در نگاه توخالی آدم های اطرافم نمی يابم.
چگونه بگويم که ميان اين همه شايد يک نفر باشد که مرا بفهمد. باور نمی کنی حتی نمی دانند که بايد به هنگام خواندن شعر احترام کوچکی بگذارند. من نمی خواهم که از درون گوش بدهند و بفهمند. نه. لااقل در ظاهر که می توانند همگام حس بی کران آدم باشند.
روزها می روم آنجا روی آن صندلی های سرد می نشينم. سکوت می کنم. و با چشمهای کورم هرچه آدم هايی را که کنارم می نشينند نگاه می کنم، چيزی نمی بينم. باورت نمی شود. عينک هم می زنم. اما باز نمی بينم. انگار قرن ها ميان من و آنها فاصله است. چقدر سخت است آدم ميان جمعيت اطراف و خودش نقطه ی مشترکی نيابد. دوست ندارم هر دوست داشتنی را به بازی بگيرند. وبر عکس. هر سلام يا خنده ی ساده را به منزله ی دوستت دارم خطاب کنند و پرونده ی آدم ها را دوتا دوتا ببندند.

وحشتناک اين است عده ای با اينکه آگاهند که تو کامل می شناسيشان، چنان با غرور و اکراه پاسخ سلامت را می دهند که انگار تو نوکر قصر ورسای هستی و آنها مالك قصر! طوری راه می روند که به زمين فخر می فروشند. که ای زمين! بدان که کنون چه کسی بر تو گام می نهد. آگاه باش و قدر بدان!
آخر بايد چکار کنم که من به اين می انديشم که چرا ما نبايد شبها به جای حرف های عادی و هميشگی حرف تازه ای بزنيم؟ چرا نبايد چيزی از هم ياد بگيريم؟ چرا نبايد به دردهای هم گوش بدهيم و ايراد های هم را برطرف کنيم؟

خسته ام....
احساس خفگی می کنم. راه من و اينها دو تا خط
موازی است. کاش لااقل مثل خودم اينجا بيشتر داشتم....می دانم اين روزها خيلی ها مثل من
شده اند...خسته ام..... ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:23 توسط : وحید
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
خوشبختی اینجاست



هروقت دلت گرفت اينويك جاكپي كن ودوباره بخونش.
دلت گرفته؟غصه تودلت خونه كرده؟به هم ريختي ودل ودماغ هيچ كاري رونداري؟نكنه اززندگي سيرشدي،نكنه توخلوت وتنهاييت به خداگله كردي كه چقدر بدشانسي؟نكنه توگوشت زمزمه كرده اين جا ديگه آخرخطه.
آهاي يك كم يواش تر،اگه اين جوري تند بري شايد به گرد پات هم نرسم يه كم مكث كن هيچ فكركردي مي تونست بدترازاين باشه.يادش بخير( نصير)مي گفت:آدم توي زندگي به يه جاهايي مي رسه كه مي گه يعني بدترازاين ميشه يعني من قدرت وتحمل اين بارغم رودارم وهرچي جلوترميره مي بيني اوغم هاي قبلي خيلي كوچيك ترازغمهاي است كه بعدازاون روزگاربرات تدارك ديده.
نترس اون بالاي سري هوات روداره،مطمئن باش اون قدرحواسش است كه بيشتراز ظرف تحمل وشكيبايي ات غم برات نرسه،آخه اون تو رو آفريده قدرواندازه تحمل تو رو بيشترازتومي دونه.
هرچند قرارنيست همه آدما غمهاشونوجار بزنن، ياتو از وزن بارغمي كه رودلهاشون سنگيني مي كنه باخبرباشي بازممكنه توهم به نتيجه امروز من رسيده باشي كه باهمه آدما بلااستثنا حتي اونايي كه تونظرت ازهمه عالم وآدم خوشبخت ترن،حداقل يه غم تو زندگيشون دارن،كه شايداون قدربزرگ باشه كه توحتي تحمل شنيدنش روهم نداشته باشي.
كه ممكنه حتي ازشنيدنش مثل يه تيكه يخ درمجاورت حرارت ذوب بشي.يامثل گلبرگهاي ظريف يه گل،توحس سرماي سوزنده چله زمستون بسوزي ومتأثربشي.
شايد راحت قبول نكني اگه بهت بگم غصه هاي زندگي نعمتن.چراباورش برات سخته،وقتي غصه ها،نعمتهايي هستند كه اگه نباشن شادي،خوشبختي وآرامش بي رنگ وبي معنا ميشه.
هيچ حس كردي،وقتي خوشبختي رنگ عادت مي گيره اولين حاصلش ناشكريه؟
دوستي ازت مي پرسه:چه خبر وتوباصدايي كه نارضايتي توش موج مي زنه مي گي:امن وامان بعد مي گي خسته شدم آخه اينم شد زندگي و......
تواون لحظه هيچ به اتفاقات بدي كه مي تونست بيفته فكركردي؟امان ازوقتي كه يه مشكل تازه ازراه مي رسه اون وقت مي فهمي امن وامان چه نعمتي بوده.چندباربه نعمتهايي كه داري فكركردي؟چقدرازروزت روبه شكرواسه نعمتهاش اختصاص دادي؟

يه كم صبورباش:نگوعجب دل خوشي داري بابا كدوم خوشبختي،اگه وضع منو داشتي خوشبختي ازيادت مي رقت چه غم انگيزه كه ظرافت نگاهمون يه جورايي كم رنگ شده،چه عجيبه وقتي حرف خوشبختي ونعمت به ميون مي آد همه ناخودآگاه تصورمي كنيم حرف ازيه نعمت دوردست ودست نيافتني ويه روياي عجيب وغريبه.
چرافكر مي كنيم خوشبختي خيلي ازما دوره يا دستمون براي رسيدن به نعمتهاي آن چناني خداخيلي كوتاه؟حتي اگه تواين لحظه درگير يه غم عميقي،حتي اگه غصه آنقدر پريشون ومستاصلت كرده ،كه حس مي كني تنهاكاري كه مي توني بكني اينه كه خدارو ازته دلت صداكني،پس صداش كن.
اين خودش يه نعمت بزرگ ويه نشونه عزيزه.شايدعلتش اينه كه خدا دلش واسه توواسه صدات تنگ شده،شايداگه خوب فكركني به اين حس برسي كه اين غم چه نعمت باارزشي وباشكوهي بوده كه خداازش يه بهونه ساخته واسه اين كه دوباره همذاهيشو باخودت پررنگتر ونزديك تر حس كني مبادا دست كمش بگيري،مگه نعمت وهمراهي وحمايت خداكم نعمتيه؟
يك لحظه چشماتوببند وتصوركن يه روزسخت وپرازغصه روباهزارمشكل بزرگ به شب رسوندي وحالابه يه ذهن مشغول و يه فكرنگران با يه عالمه دلشوره واضطراب وترس سر روي بالش گذاشتي تاشايد باچند ساعت خواب ازفكرغصه هاي امروز ونگراني هاي فردا كه تورو يه لحظه رهات نكرده چندساعتي دوربشي.
هزاربارتورختخواب اين پهلواون پهلو مي شي،درحسرت يه خواب راحت ويه آرامش كوتاه.اما دريغ،خواب كه به چشمات نمي آد هيچ سردردهم اضافه ميشه به خودت مي آيي مي بيني صبح شده اماچيزي ازخيال وغصه هات كم نشده.
خودمونيم چندباربه خاطراون شبايي كه راحت سرروبالش گذاشتيم وشيريني دلچسب خواب مهمون چشمامون بود خدا رو شكركرديم؟اصلاًبه نعمت بودنش فكركرده بوديم همين يه نعمت ارزشمند فراموش شده كه اگه فقط چند شب ازش محروم بشيم مي تونه يه دنيا كلافمون كنه.
يادم نمي ره اون روزغم انگيز روتوي بيمارستان.اون خانم جواني كه درانتظاراتاق عمل بود خانمي كه به خاطرسرطان تاچندساعت ديگه ازنعمت داشتن زبان محروم مي شد.فكراينكه تواون لحظات چي بهش مي گذشت وتصور زندگی بدون نعمت تكلم براي كسي كه يه عمر ازاون نعمت برخورداربوده منومتأثركرد.باخودم فكركردم تواون لحظه هاي آخر باعلم به اين كه ديگه فرصتي براي حرف زدن نداشت چه كلامي روبراي صحبت باكودكش وعزيزترين نزديكاش انتخاب كرده بود.
آه،چراماهمه نعمتهاي بزرگ روازياد برديم؟
آه،چرا ماهمه اين نعمتهاي بزرگ روازيادبرديم؟فقط يه دليل اين كه بهشون عادت كرديم.امامگه عادت كردن دليل موجهي براي نديدن نعمتها وفراموش كردن خوشبختي هاست.
همين ماكه اگه خداي ناكرده يك روزازداشتن يكي ازهمين نعمتها محروم بشيم اون وقت لب به شكوه وامي كنيم كه اين حق من نبود،مگر اون روزهايي كه اون نعمتهاروداشتيم به خاطرش خداروشكر كرديم؟
چه زيباست كه اين جمله از«كارنگي»رابخاطربسپاريم ودرعمل به آن وفادار بمانيم كه:هميشه نعمتهايي راكه داراهستيد بشماريد،نه محروميتها وگرفتاريهاي خود را.
يادمون باشه خيلي وقتها خوشبختي توامن وامان همين لحظه هاست كه توروزمرگي زندگي،مثل يه عادت روي ارزش بي اندازش غبارفراموشي نشسته.
گاهي براي درك خوشبختي تنهاكاري كه بايدبكنيم اندكي تأمل ويه غبار روبي ساده ازچشمهايي است كه به رسم عادت،به سرعت وبه سادگي ازنعمتهاي شگفت آور روزمره گذشته.
حالادوست خوبم تويي كه تااين جامطلب روخوندي ودرك كردي
اگه دلت گرفته،قدرغصه هات روبدون،حتي بخاطرشون خداروشكركن.يادت باشه،درك عظمت باشكوه خوشبختي فقط كنار لمس دقيق غصه ها امكان پذيره.هروقت دلت گرفت اينويك جاكپي كن ودوباره بخونش.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:14 توسط : وحید
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
داستانک



يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك
چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب .
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد
كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي
كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه
عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد .
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده
بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر
روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از
ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر
روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت
درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي
نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال
عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.
تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به
شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند .
يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي
هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها
گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:47 توسط : وحید
جمعه شانزدهم فروردین 1387
قلب ادم برفی.
ادم برفي به ادمها مي خندد چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما ادمهاگاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند.....ادم برفي به ما مي خندد چون قلبش را به هر شكلي كه بخواهد در مي اورد ولي قلب ما ادمها وقتي شكست ديگه شكل نمي گيرد.....ادم برفي وقتي قلبش دو تكه شود باز به هم وصلش مي شود ولي ما ادمها وقتي قلبمون دو تكه شد...تكه هاش دور مي اندازيم.....اي كاش منم يك قلب ادم برفي داشتم.
زماني که نمي دانستم مي توانستم ولي حال که مي توانم توان و ياراي حرکتم نيست ....در ميان دنياي اما و چرا گرفتار شده ام....مرزهايي از نا دانسته هاي من که مرا در خود حبس کرده...مرزهايي که که تا افق زندگيم کشيده شده ...اي کاش هنوز کودکي بودم که در کنار دريا بازي مي کرد و به دنياي اما و چرا تنها لبخند مي زدم و زندگي را در لبخند مادر معني مي کردم
صداي تو را از ميان مه شنيدم و به سويت امدم ولي خود در جادوي مه گم شدم و شبح وار مي گردم و مي گردم.....چيزي از گذشته خود بياد ندارم جز اينکه مي خواستم حرکت کنم ولي به کجا؟......من کي هستم؟.....کجا دارم مي روم؟ ..براي چه مي روم؟....اسمم را فراموش کردم ......من هيچ کسي نيستم جز يک شبح سرگردان....يک شبح که روي برگ يک گل سرخ نشسته و نمي داند چرا گلبرگهاي گل سرخ از شبنم چشمانش خيس شده....نمي دانم نمي دانم نمي دانم چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم
در كوچه هاي كودكي خودم قدم مي گذارم...هنوز همه چيز بوي زندگي مي دهد...ارزوهايي به زيبايي يك اسباب بازي و به شيريني يك بستني....ارزوهايي به سادگي يك لبخند و به گرمي اغوش پر مهر پدر...اي كاش هرگز بزرگ نشده بودم....
میتونستم با تو باشم ...
مثل سایه مثل رویا ...
اما بیدارم و بی تو ...
مثل تو ... تنهای تنها ...
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:24 توسط : وحید
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
نقاب مجازی
هیچ کس نمی تونه انکار کنه، که دنیای مجازی اینترنت یه نقابه! بله یک نقاب که روی صورتای ماست و می تونه همه چیز رو پشت ِ خودش پنهان کنه؛ نه تنها صورتت رو بلکه شخصیت، خلق و خو و افکارت رو!
تو می تونی تو دنیای واقعی خوب باشی اما دلت بخواد خودت رو یه جور دیگه نشون بدی ( که درصد این افراد خیلی کمه) و می تونی یه کسی باشی مثل خودت( آره خودت، وجودت، ذاتت) و بخوای خوب باشی، نشون بدی که رو دستِ تو و خوبیات کسی بلند نشده و اینقدر ماه و پاکی که همه باید عاشق صداقتت بشن! اوایل خیلی سعی می کنی یاد بگیری که آدم خوبا چه جوری چت می کنن؛ مودب می شی، با طرف مقابلت فقط گفتمان علمی، فرهنگی ، هنری می کنی؛ راه وچاه رو یاد می گیری و دیگه کم کم خودتم باورت میشه که ای ناقلا، عجب بازیگری هستیا! آره ، اعتماد خیلی ها رو بدست میاری و هرجا میری صحبت از خوبی و تک بودت تو میشه؛ تو کامنتها یا پیغامهات همه تحویلت می گیرن و قربون صدقه ی خوبی و باحالیت می رن؛ حیف که نمی دونن چه بشری هستی!
آره، دیگه همه تون یه عمره تو این دنیای مجازی هستین. شاید خیلیاتون اونقدر دورویی دیدین که به هیچ وجه به هیچ دوست اینترنتی اعتماد ندارین و فکر می کنین که طرف سرتا پاش دروغه! کم نیستن آدمایی که اینطوری فکر می کنن و من تا حدی بهشون حق می دم. آره، منم خیلی وقتا به کسایی اعتماد کردم که بعد تا مدت ها پشیمون بودم.
این یه درد دله! گاهی خسته می شم از این دنیای الکی ، جایی که توبا اینکه کسی کامل نمی شناسدت و تو هم کسی رو، باز باید مواظب باشی! اما حتی تو همین دنیای دروغی هم دوستایی پیدا کردم که با هیچ چیز عوض نمی کنم ، کسایی که در عجبم چطور این همه خالصن و صادق؛ تعجب می کنم که بین این همه سو استفاده و کلک آدمایی هم پیدا می شن که فقط چون تو هم یه آدمی مثل خودشون و زندگی می کنی باهات ارتباط برقرار می کنن؛ آدمایی که خارج ازاین گستره ی الکترونیکی هم با من ارتباط دارن و حال می کنم با سادگی و پاکی شون!
آره این یه درددله!می خوام بگم شاید دیگه کمتر به کسی اعتماد کنم، شاید دیگه کمتر مهربون باشم و صمیمی! آره ، من چوب سادگی مو می خورم، دیگه دارم پوست کلفت میشم، دیگه دارم می فهمم که تو این دنیایی که چه واقعی و چه مجازی دارن سرم کلاه می زارن منم باید شیر باشم تا خورده نشم!
دیگه چه دلیلی داره همه بدونن تو کی هستی، چی کاره ای، چی می خونی ، چه شکلی هستی؟ خیلی تو دنیای واقعی راحتی از دستشون که حالا اینجام نزارن یه نفس راحت بکشی؟
آره این فقط یه درد دل بود!
یاده این غزل از محمد علی بهمنی افتادم که چقدر نزدیکه به حسم :
هزار چهره و هر چهره نیز پشت نقابی
گِلی سیاه که از آدمی گرفته لعابی
نجیب صورتکی بر سئوال خود زده تا من
به مهرورزی او وا کنم زبان به جوابی
ستاره پوشی ِ این پرده را به خشم مگیری
که مرهمی نشناسم به جز مُسکن خوابی
زِ پشت پرده چراغی گذشت باورم این این است
اگرچه باز مشامم شنید داغ شهابی
سپیده می زند و تشنه ام ولی عطش ام را
در این نفس نسپارم به وعده های سرابی./
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:55 توسط : وحید
یکشنبه چهارم فروردین 1387
یاد تو
دردنیایی که عشق زمینی نا عادلانه تقسیم می شود
رؤیا های من چه حماقت قشنگی ست
ای بابا.. هر شب می خواهم بيام بنويسم اما نمی دونم چرا وقت نمی شه.. هرشب آنلاين هستم ها .. نمی دونم ولی چرا نميشه بيام بنويسم.. مهم هم نيست.. چه فرقی می کنه که آدم يکی رو دوست داشته باشه يا نداشته باشه. وقتی دوست داشتن فقط يه طرفه باشه يعنی همه چيز رو آب. حالا هی بيا و شاعرانه بنويس. هی برو تويه دفتر خاطرات شعر های آبکی بگو. هی شبها بيدار بمون و آينده رو جلوی چشمات بساز. بعضي وقت ها از بعضي چيز ها دور ميشي، ازشون دور ميموني و ميخواي به خودت بقبولوني كه اصلا اين دوري تاثيري روي زندگيت، روي رفتارت، روي اعصابت نذاشته، اما واقيعت اين جاست كه هميشه هم خوب نيست كه آدم خودشو گول بزنه… هر چند كه بعضي وقت ها بد هم نيست…
تلنگر هايي كه يادت ميندازن تو بايد كجا باشي و كجايي، ديوونه كننده ان… نه؟
من عاشق این شعرم...
مال فریدون مشیشریه...
چقدر معنی داره برای من...
چقدر...
چقدر...
تو نيستي که ببيني،
چگونه عطر تو در عمق ِ لحظه ها است.
چگونه عکس تو در برق ِ شيشه ها پيداست.
چگونه جاي ِ تو در جان ِ زندگي سبز است!
هنوز پنجره باز است،
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه ِ پُر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا مي کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج،
کنار ِ باغچه،
زير درخت ها،
لب حوض،
درون آينه پاکِ آب مي نگرند!
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،
طنين ِ شعر ِ نگاهِ تو در ترانه من،
تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،
نسيم ِ روح ِ تو در باغ ِ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،
به روي ِ لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام
چه نيمه شب ها، وقتي که ابر بازيگر،
هزار چهره، به هر لحظه مي کند تصوير،
به چشم همزدني،
ميان ِ آن همه صورت ترا شناخته ام!
به خواب مي مانَد،
تنها به خواب مي ماند،
چراغ، آينه، ديوار، بي تو غمگينند!
تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،
به مهرباني ِ يک دوست، از تو مي گوييم.
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،
جواب مي شنوم!
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هر چه درين خانه است؛
غبار سربي ِ اندوه بال گسترده است.
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!
غروب هاي غريب،
در اين رواق ِ نياز،
پرنده ساکت و غمگين،
ستاره بيمارست!
دو چشم ِ خسته من،
در اين اميد عبث،
دو شمع ِ سوخته جان ِ هميشه بيدارست...
تو نيستي که ببيني ..............!!!!!!
اون حرف ها حرف های من نبود...
تو انقدر باهوش هستی که بدونی...
انقدر باهوش هستی که...
شايد از ديد همه نبايد…
شايد انقدر نبايد.........
گريه ميكنم
تو چقدر از قضايا خبر داري؟
من براي تو نمينويسم؟
ميشه؟
تا حالا شده بود؟
من؟
من؟
من؟
من براي تو ننويسم......!!!!
من كه يه جوجه قورباغه بيشتر نبودم…
تو مزخرف نبودي…
نه..
ماه تمام من…
نه…
كاش اشتباه نكرده بودم و …
كاش تاوان اين اشتباه انقدر سنگين نبود…
پيغام ها رو برداشتم چون دوست نداشتم كس ديگه اي اون ها رو بخونه…
چون اون ها مال من بودن…
و من…
چه جوري تحمل كنم وقتي كه همه ميگن ديدي چقدر پست بود…
همه ميگن… خدا خيلي دوست داشت كه به اين خوبي تموم شد…
اما…
كي ميدونه… كي…خوب تموم شده؟ مگه خوب چيه؟ مگه خوب بي اون معنايي هم داره؟
دارم باز هم ميلرزم…
سردمه…
دست هام ميلرزن…
كاش لااقل آخرين بار رو ميتونستم حرف دلمو باهاش بزنم…
بهش بگم بگم حرف هايي كه داري ميشنوي حرف هاي دل من نيست…
كاش ميشد با همه حرف زد…
همه رو راضي كرد…
اما اون حتي از كل قضايا هم خبر نداره…
نميدونه چي گذشته به من…
و حتي اون نبود كه آرومم كنه.
و…
من…
اگه رسيدي ركساناي احمد شاملو رو بخون تا بفهمي كه…
كه من چي دارم ميكشم.
ماه تمام من…
باور نكن كه ميذارمت كنار…
نه…
هيچ وقت…
نه…
نه…
نه…
باز هم برات مينويسم…
تا بدوني…
كوچولوي من…
تا بدوني همه اون چيزي نيستن كه ميگن…
وفادار ميمونم…
وفادار…
وفادار…
وفادار…
من خيانت نميكنم.
من…
خيانت نميكنم…
وفادار ميمونم…
كاش ميدونستي نوشته هات باهام چي كار كرد…
كاش ميدونستي…
نوشتتو خوندم...
همیشه زیبا تر از من نوشتی.……
ميخواهمت که دوستم بداری
مثل شاعری که اندیشه های دردناکش را...
زيباترين حرفت را بگو
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد –
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهوده اي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي ست؛
چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه اي
ظريف و كوچك و عاشق است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:6 توسط : وحید
جمعه دوم فروردین 1387
آخرین چرخش
باید شبی از همین شب ها زیر نور ماه بر روی رها ترین پشت بام این شهر ساکت به ماهمان نگاه کنیم و ترانه ی باران را فریاد بزنیم
شبی از همين شب ها بايد به پشت بام ها برويم . فرياد بزنيم...زوزه بکشيم. ماهمان پيدا نيست . اما گرگ ها می دانند که ماهشان بالاخره يک جايی توی همين آسمان هست . آدم ها هم می دانند . بالاخره کسی هست که می شنود.
شبی از همين شب ها من بزرگ می شوم و به افتخار بزرگ شدنم يک جشن واقعی می گيرم. همه در جشن من دعوتند. پدر ها و مادر ها٬ معلم ها ٬ راننده تاکسی های شهر ٬آدم هايی که سال ها کنار هم روی صندلی های تاکسی های نارنجی شهر نشستيم اما هرگز به هم نگاه نکرديم ٬روز نامه فروش هايی که شنبه ها ۴۰ چراغ و اکانت اينترنت به من می فروشند٬آدم های صف های تاکسی ٬رهگذر ها ٬ بچه هايی که از مدرسه بر می گردرند و کيفشان از جزوه و تست سنگين است حتی لات های شهر ٬همه به جشن من می آيند .
و ما آتشی روشن می کنيم و توی دايره ای بزرگ گرد آتش دست های هم را می گيريم و با آواز ابدی باران که خودمان ٬ دسته جمعی ٬ روی پشت بام ها ی خيس از نور پنهان ماه کشفش کرده بوديم ٬ می رقصيم
موسيقی ما و آتش را در آغوش می گيرد ٬ ما آتش را در آغوش می گيريم ٬ آتش ما را می بوسد. عشق بازی دسته جمعی
و مهمان ها همچنان می رقصند ٬ به افتخار پسری که بزرگ شده
دست های همديگر را می فشاريم و می رقصيم... دست های خودمان را...هميشه مواظب دست هايم بوده ام. کسی آن ها را از من نخواهد دزديد. من با دست های خودم بزرگ می شوم. شب جشن دست هايم را نشانت می دهم که به بدنم وصلند ٬ و گرمند. خط های کف دستم که مال خودم است. قرار است نشانی ام باشند تا در ولگردی هايم راه را گم نکنم . نشانی من فقط کف دست های خودم نوشته شده ...کف دست های ديگران حتما گم می شوم
...گرد آتش می چرخيم و می رقصيم و می سوزيم... کف دست هايمان به هم چسبيده اند...کف دست های همه ی رقصنده های گرد آتش ٬ آن شب به هم می رسند ...خط های کف دستمان در هم می روند...محو می شوند...راه ها همه محو شده اند.
حالا فقط سياهی شب مانده و آتش ٬آتش ٬آتش
ترانه ی باران و رقص ٬رقص ٬ رقص
خداوند به زمين آمده است
و ماه می درخشد ...آواز باران تن رقصنده ها را گرد آتش می چرخاند و آتش را گرد رقصنده ها
...من هم هستم٬من هم توی حلقه ی رقص هستم . هر چند که کسی مرا نمی بيند .من هم کسی را نمی بينم . آتش ما را می بيند . خداوند به دورن حلقه آمده است و ما خداوند را می بينيم .
خداوند را می بينم که گرد آتش می رقصد . من دست هايم را توی دست های تو گم کردم و تو دست های من و خودت را توی دست های رقصنده ی بعدی جا گذاشتی ... و او دست های ما و خودش را به نفر بعدی داد
حالا دست های ما توی دستان خداست٬که لبخند ابدی اش را گرد آتش مهمانی من می رقصد...رقص خدا؛ معجزه ی بی پروای مهمانی من .
گرد اين آتش همه چيز باورمان می شود .
دور بعد باور های مان را می رقصيم... که همه شان می سوزند
چشم ها ی مان را می رقصيم... که می سوزند .
فقط قلب هايمان باقی مانده... موسيقی تند می شود و آتش شعله می کشد
ماه می درخشد...و گرگ ها زوزه می کشند...راه های کف دست ها يمان توی دست های خدا به هم پيچيده اند ...ديگر نمی شود از هم جدايشان کرد ...ديگر به کارمان نمی آيند...
دور آخر است. آخرين چرخش به گرد شعله ... تمام می شويم!
صبح ٬ زمين را خاکستر پوشانده
از هيچ کس اثری نيست ٬ جز خداوند!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:15 توسط : وحید
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
جلوه های روشن
یک درد دل بس است برای قبیله ای ...
ما
عصمت غمگین اعصاریم
ما
فاتحان شهر های رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه ٬
راویان قصر های رفته از یادیم .
... »
حرفهای اخوان ثالث بهانه ای شد برای اندیشیدن
به ایران و ایرانی بودنمان !
به پیشینه تاریخی مان ... به حال و به آینده مان
به داشته ها و نداشته هایمان
به اندیشه نکردنمان ...
ما ایرانی هستیم
ما از اسطوره شکنی لذت می بریم
ما فکر نمی کنیم و باور می کنیم ،
ما عقلمان به گوشمان است ،
عقل ما در آن عضوی که می گویند نامش مغز است و جایگاهش بین دو گوش ماست نیست !
ما آدمی را تا عرش بالا می بریم ،
وقتی روی عرش است همه چاکر و مرادش می شویم ،
تعریفش می کنیم ... تمجیدش می کنیم ... از او اسطوره می سازیم ... همه چیزش را می پرستیم ...
بعد ورق که برگردد ، یعنی در واقع ورق که برگردانده شود ،
ورق که با جبر و زور برگردد و اسطوره ی ما از عرش پایین بیاید همه دشمن او می شویم ،
سایه های تاریک او را میبینیم و جلوه های روشن او را فراموش می کنیم ،
همه میگوییم اخ اخ ، تف تف ، چقدر این آدم ایش است ،
چقدر کارهای بد بد می کند همه ش ، چقدر فلان است و چقدر بهمان !!!
ما ایرانی هستیم ،
ما به ایرانی بودنمان افتخار می کنیم ،
ما به رشد نکردنمان افتخار می کنیم ،
ما کتاب نمی خوانیم ،
ما پول اضافه مان را می دهیم که در بهترین کافی شاپ ها و گرانقیمت ترین رستورانهای ساحلی شهر دختر دید بزنیم و غذاهایی با اسمهای عجیب غریب بخوریم که به لعنت خود خدا هم نمی ارزند ، ولی حاضر نیستیم که پول بدهیم کتاب بخریم شاید چیز جدیدی یاد بگیریم و پیشرفت کنیم ،
همه ی مشکل ما جایی بین دو گوشمان است ،
همه ی مشکل در مغزمان است ،
در فکر نکردنمان ...
در دلخوشی های کودکانه مان ،
آسان دلمان خوش می شود به وعده ها و وعیدها ...
به روزهای باقیمانده عمرمان
به اینکه ما خوبیم و همه دوستمان دارند
به اینکه همه چیز روبراه است
و موسم شادیست !!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:15 توسط : وحید
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
عاقل شده ام
سخت است که درونت غوغا باشد و آشوب، لرزان باشی و نامطمئن، محتاج باشی و مترصد تکیه دادن، دلتنگ باشی و منتظر...اما بکوشی که محکم به نظر آیی و استوار، بی نیاز تکیه گاه جلوه کنی و بودنش...
و دائم بگویند: ” خوب است، داری عاقل می شوی! فرق کرده ای، خوب شده ای، خوب بمان، حواست باشد؛ نکند برگردی به آن سیاهی و تاریکی.... “
می دانی پشت این ”خوب“ ای که اینها دیده اند، چیست؟! بی خیالی.......بی قید شده ام، نسبت به خودم، تو، آنچه که میان ماست، آنچه که در اطرافم می گذرد.
کاش می دانستند که خوب بودنم از التیام یافتن زخمهایم نیست، گویی مرفینی همه دردها را از یادم برده و مست و منگ، فقط نظاره گرم.......اما نه؛ دانستنشان را نیز دیده ام. نصیحت بود و شماتت و تاسف، که” هی ! کجایی؟! چه می کنی با خودت؟؟ زندگی ات شده است افسوس و گریه.... بس است دیگر... “. آری بس بود، از بس نیز، بیشتر. اما چه کنم که عادت بچگی را هنوز دارم که یا نمی خواستم یا اندکی بیش از سهمم می طلبیدم.
پس بگذار خیال کنند ” خوبم “ . بگذار فقط من بدانم و تو، یا شاید نه؛ من بدانم و من. که خوبی ام از نخواندن کتاب هایی است که سراسر برایم تداعی کننده یک اسم است، از نشنیدن آهنگ هایی است که ترا می خوانند، از ندیدن چیز هایی است که احساس در آنها سیال است، از عبور نکردن از محل هایی است که حضور یک خاطره، هر چند کمرنگ، در آنجا جاری است، از فکر نکردن و به یاد نیاوردن حقایقی است که شیرین ترین روزهایم را ساختند..... بگذار گمان کنند می خوانم، می شنوم، می بینم، می گذرم، به یاد می آورم و با همه اینها، خوبم!
بگذار من هم کمی دروغ بگویم، بگذار آنها فکر کنند که به سیاق قبل ها می خندم، شیطنت می کنم، امیدوارم ؛ آری بگذار فکر کنند عاقل شده ام و زندگی شیرین شده!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:42 توسط : وحید
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
قصه آدم
قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او
قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:22 توسط : وحید
شنبه هجدهم اسفند 1386
ستاره دنباله دار بهتره يا عشق؟
تو زندگي ادما؛ خيلي چيزها هست و خيلي چيزها نيست. معمولا هر كسي به يه طريقي براي چيزههايي كه نيست دعا ميكنه كه باشه.بعضي ها بر اين باورند كه ستاره دنباله دار مي تونه ارزو رو بر اورده كنه. بعضي ها معتقدند بچه هاي معصوم دعاشون زود اجابت مي شه؛بعضي ها ارزوشونوبراي مادر مي گن چون پيش خدا ارج و قرب داره و خلاصه هر كس به يه نحوي دعاي خودشو به گوش خدا مي رسونه. اما بهتر نيست كه ما مستقيما به خود خدا بگيم؟ پيش خدا دعا كردن يه مزه ديگه داره.
با خدا حرف زدن و درد و دل كردن يه چيز ديگه است.
خدا همه جا هست و همه حرفا رو مي شنوه ؛ولي اي كاش ما بتونيم يه جايگاه مشخصي رو براش قرار بديم .يه جاي خلوت و دور از مزاحم؛يه جايي كه هيچ كس به اونجا سرك نكشه؛مثل دل.
دل كوچيك ما ادما؛يه جاي دور از دسترس بقيه است. دلتون رو يه معبد كنيد. اين معبد بايد يه معبد خصوصي باشه.روي سر درش بنويسيد: ورود افراد متفرقه ممنوع. اين ملك خصوصي است. بله؛ اين ملك خصوصي خداست. كسي حق نداره واردش بشه. اونجا ميتونيد يه زندگي فراهم كنيد . با تمام وسائلش.
وسائل زندگي براي شما توي قلبتون عشقه.عشق؛صداقت؛ معرفت؛ ايثار و حتي جوانمردي اين جوري خدا از بودن توي قلبشما احساس رضايت ميكنه ؛اون وقته كه ديگه دوست نداره از اون جا بره. حتي حاضر مي شه قلب شما رويك جا بخره و ساكن اصلي و هميشگي اون باشه؛ اما به نظر تون قلب ادما براي داشتن خدا كافيه؟
دزدي كار بديه ولي خدا رو بايد غافلگير كرد و دزديد.خدا همين جوري در قلب شما ساكن نمي شه. شايد باهاتون تا اون سر دنيا هم بيادو تركتون نكنه. ولي بايد دل رو به دريا زد و به دزدي دل خدا رفت.اونو بايد با دستاي خودتون لمس كنيد بايد بگيريدش و بياريد به دلتون.بايد بدونيد كه دزدي خدا فرق مي كنه با دزدي هاي ديگه. مي دونيد چه جوريه؟اين دزدي احتياجي به قلاب گرفتن وبالا رفتن از ديوارو شاه كليد نداره.دزدي خدا خيلي حساس تر ولي راحت تره. كافيه روح خودتون رو صيقل بديدو پاكش كنيد. روح ادما؛موقع تولدشون خيلي پاك و بي گناهه. ولي وقتي بزرگتر ميشن؛هي كثيف تر وكثيف تر مي شه.بالن ها براي پرواز به اوج اسمون بايد سبك بار و بي قيد و بند باشن تا راحت تر به اون بالا برن.
براي ربودن خداهم؛بايد روح خودتون رو عاري از هر گونه الودگي و گناه پاك كنيد. بايد سبك پرواز كنيد.بعد كه صفا داده شديد با عشق و باز هم عشق؛يك جهش زيباو بعد هم رو به بي نهايت.وقتي به بي نهايت رسيديد؛به خدا بگيد كه قصد دزديدن دلش رو داريد.بگيد خدايا؛دست هام؛پاهام؛تمام جسمو جونم روگذاشتم و امدم براي دزدي خود تو.اون وقت خدا ميگه:درسته با روحپاكت امدي ولي اگه منو دزديدي به كجا مي بري؟خونه من اون پايين،پيش تو كجاست؟ايا باز هم بايد پشت تو حركت كنم و تو منو نبيني؟كناه كني و منو ناديده بگيري؟ يا رو به روي تو باشم و تو باز خواستم كني و منو سپر بلاي خودت كني. بلايي كه هميشه خودت به وجود مي اري نه من. كارت رو بكني، خودت رو لكه دار بكني و بعد بگي خدايا چرا اين جوري شد؟چرا اين جوري خواستي؟ حالا كه به اين درجه نابودي و بيچارگي رسيدم،خودت بايد درستش كني؟
ايا اون پايين ،بايد كنارت باشم و منو مجرم و شريك گناه خودت بدوني؟بگي اگه گناه كردم، تو هم شريكو زمينه رو برام فراهم كردي؟بگي اگه مال ديگري رو خوردم به خاطر فقري بود كه تو برام خواستي و تو زمينه دزدي رو برام فراهم كردي؟
بعد تو ميگي نه، من براي تويه جاي خوب و موندني رو فراهم ديدم. تو بايد تو قلب من باشيو بموني .قلب من اون پايين بي صبرانه، چشم انتظار توست. تمام لوازم و اسباب زندگي ابدي تو رو هم فراهم كردم .عشق وعشق وعشق،صداقت،جوانمردي،ايثاراون وقت كه خدا اجازه ربودن رو بهت مي ده.
ولي تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمين مي اندازه تا بفهمه ايا شما رفيق و بنده وفا دارش هستين يا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاك رفته وقصد داره پاك برگرده.هر بار كه زمين خورديد،باز هم بلند شيد و به راهتون ادامه مي ديد. خدا هم به شما كمك مي كنه، چون لذت مي بره از دزد وفا دارخودش.
حالا ستاره دنباله دار بهتره يا عشق؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:12 توسط : وحید
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
رفيق
هي مي نويسم..هي انتظار مي كشم.. هي مي خندم..هي ...
هي رفيق با توام...!
هي رفيق شبهاي تنهايي ام.. !
حالا ..!
هي من بنويسم.. هي بگويم.. هي بخوانم.. هي بگريم..
و هي هزار روز بگذارد از اين هي هاي من..
هي رفيق خوب من...!
سال رو به پايانه و من باز مي نويسم..
مي نويسم.. از شاديها.... از طبيعت.. از خنده هايم.. از تو..
و هي ميروم پشت آن پنجره اي غبار گرفته...
و هي منتظر تو مي مانم...
و تو ...
هي نيا.. هي نيا... هي ...!
آنقدر اينجا از دلتنگي ها, تنهايي ها از بي مهري روزگار و بي وفايي ها نوشتم .. ديگه خودم هم خسته شدم.. حالا ميخوام كمي استراحت كنم... و دنيا رو از اون روي سكه هم ببينم... من با صراحت كامل مي گم همه آدمها روزهاي خوبي و خوشي داشتن تو زندگيشون.. روزهاي كه حاضرن همه هستي شون رو بدن فقط يكبار ديگه برگردن به اون روزها.... پس نميشه منكر خوبي ها و قشنگيهاي زندگي شد...... من خودم بارها روزهاي خوب و شاد زندگيم رو اينجا ثبت كردم.... نوشتم ... نوشتم. روزهاي عاشقي رو نوشتم.. نوشتم.. و شما خوانديد و همراه من بوديد....
همه آدمها .. يه دوست... يه رفيق دارن و هميشه با اون هستن.. شايد تا آخر عمرشون.. شايد هم نه ... ولي ميدونن كه هميشه يكي هست... ولي من ... به اندازه همه دلتنگي هام.. به اندازه همه تنهاييم.. به اندازه همه عمرم.. دوست و رفيق دارم.. ولي ميتونم به صراحت بگم كه هيچكدومشون دوست نيستن.... چونكه همه اشون اگه با من هستن فقط بخاطر خودشونه.. بارها برام اتفاق افتاده.. كسائي كه ادعاشون ميشد از همه رفيق ترن. از همه دوستترن... از همه نارفيق تر بودن.. و فقط از دوست بودن.. اون وقتاي رو دوست هستن كه خودشون بهم نياز داشتن.... يا خودشون احتياج داشتن.......وقتي ديگه پر شدن از همه چيز.. خيلي راحت بيخيال ميشن....... بعدش انگار نه انگار كه من رو مي شناسن.... و آنقدر رسمي باهات برخورد مي كنن كه گاهي اوقات متعجب مي شي از اينهمه رفيق هاي, نارفيق...!
....
هميشه اون آدمهاي كه بيشتر از همه بهشون خوبي كردم.. يا بيشتر از همه باهاشون بودم.. زودتر هم رفتن... نه اينكه برام مهم باشه كه الان نيستن.. يا اينكه هستن. ولي بود و نبودشون فرقي نمي كنه ها.. دارم مي نويسم... كه بدونم ... اين دوستاي من كجايي زندگي من حضور دارن...
دوستاي خوب من وقتي پر از دلتنگي هستن.. پر از تنهايي.. پر از بي كسي... پر از نبودن يه همراه... پر از نبودن يه دوست دختر يا پسر تو زندگيشون.. من رو مي شناسن.. ولي همين كه جنس شون جور شد... يه رفيق تازه پيدا كردن... اصلا يه حالتم نمي پرسن... وقتي كارشون گير داره.. يا وقتي خودشون بخوان من رو مي شناسن.. ولي وقتي همه مشكلاتشون حل شد.. همه گرفتاري هاشون رفع شد.. ديگه حالتم نمي پرسن...
حالا من همه اينها رو نوشتم كه به خودم بگم... اگه خواستم برم سينما, كوه, مسافرت, جشنواره, نمايشگاه و يا هر جايي ديگه به كسي نگم... چونكه ميدونم كسي نيست... حتي يه دوست ساده كه وقتي دلت گرفت ميدوني اون هست كه به حرفات گوش بده.. وقتي از نظر كاري.. به يه جايي رسيدي كه فقط بخواي با كسي مشورت كني.. واقعا مثل يه دوست كمكت كنه... اگه يه شب داشتي از دلتنگي مي مردي..بدوني اون دوستت هست كه باهاش حرف بزني.....! همين..!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:57 توسط : وحید
شنبه یازدهم اسفند 1386
آزادانه
اگر دروغ رنگ داشت
شايد هنوز ده ها رنگين كمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي كمياب ترين چيزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمين را زير پاي خود داشتم
و تو هيچ كاه عزم صعود نميكردي
انگاه شايد پرچم كهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي!
اگر شكستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سكوت شب را ويران ميكردند
اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود وصال
و عاشقان كه هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها باشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ كس را توان ان نبود كه گامي بردارد
تو از كوله بار سنگين خويش ناله ميكردي
و شايد من كمر شكسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهايمان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما كلام دوستت دارم را
در ميان نگاههاي گهگاهمان جستجو نميكرديم
اگر ديوار نبود
نزديكتر بوديم
همه وسعت دنيا يك خانه ميشد
و تمام محتواي يك سفره
سهم همه بود
و هيچ كس در پشت هيچ نا كجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
ازادتر بوديم
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مكرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميكرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در كنار ان ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنج ها شايد بدون رنج بود
اگر همه ثروت داشتند
دلها سكه را بيش از خدا نميپرستيدند
و يكنفر در كنار خيابان خواب گندم نميديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزش ترين سكه اش را نثار او كند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه كافر بودند
و زندگي بي ارزش ترين كالا بود
ترس نبود زيبايي نبود
و خوبي هم شايد
اگر عشق نبود
به كدامين بهانه ميگريستيم و مي خنديديم؟
كدام لحظه ناياب را انديشه ميكرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي اورديم؟
اري !بيگمان بيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر كينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من به دستاني كه زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش مي كردم
و تو سنگي را كه من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه مي داشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مينوشيديم
اگر خداوند يك ارزوي انسان را بر اورده ميكرد
من بي گمان
دوباره ديدن تو را ارزو مي كردم
و تو نيز
هرگز نديدن مرا
انگاه نميدانم!
براستي خداوند كداميك را مي پذيرفت؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:8 توسط : وحید
پنجشنبه نهم اسفند 1386
هزار حرف نگفته.....
احساس ميکني پر از حرفي. يه چيز هايي داري که بايد بگي. به يکي. بالاتر از يه درد دل. يه گره کور يه جايي زير قفسه سينت که گاه و بيگاه داغ ميشه. ميسوزه. آتشت ميزنه. يه معما که هيچ وقت نخواستي حلش کني، يا نتونستيش. وحشت داشتي. هميشه ميترسيدي اگه دست بهش بزني، کل کلاف وجودت به پيچه بهم .
يه روز از اول صبح،همه بي مهرتر از هميشن. نميدوني چرا.آخه چي شده؟ شايد تو بد شدي. نميدوني . فقط ميدوني که نا مهرباني ها يکي پس از ديگري مثل زلزله هاي کوچيک تکونت ميدن. نا خودآگاه ياد اون راز قديميت ميوفتي. اينبار يه تکون چند ريشتري ميخوري. بي تاب ميشي. به خودت اعلام جنگ ميکني. ديگه تحمل نداري. يه پيام آور صلح ميخواي. يکي که باهاش حرف بزني. به همين سادگي. فقط يکي که همه چي رو برات ساده کنه. خدايا کي ميتونه باشه؟
يکي بايد باشه.آره آره ،يکي هست..
کلمه هاتو با احتياط تمام کنار هم ميچيني. هر چي جلوتر ميري براي توحياتي تر ميشن.سعي ميکني کنترل تو از دست ندي.آروم سعي ميکني معماتو براش تشريح کني.
نگاهش جلوي چشاته. نوع نگاهش گيجت ميکنه. معني نگاهه شيرينش با محتواي حرفاي تو نميخونه. ولي تو باز ميگي و مي نويسي... و اون فقط گوش ميکنه.
بالاخره تموم ميشه. تو وجودت دنبال يه جور حس "آخييييييش" ميگردي،اما پيداش نميکني. حرفات ته ميکشن. حس اينکه نتونستي خوب بگيشون شروع ميشه.. منتظره نظرشي. يه راهنمايي ، يه همدلي، يه همدردي ،ولي نه...انگار...خدای من..انگار...داره حرفاي ديگه اي بهت ميگه.چيزاي که الان انتظارشونو نداري.
همه چي تو ذهنت به هم ميريزه. حس هاتو قاطي ميکني. گيج تر ميشي. ميخواي آشفته شي، فرياد بزني...اما...
اما ... به خودت دلداري ميدي.......تصميم مي گيري ديگه چيزي نگي... خودت رو بيشتر از اين سبك نكني .........چون حالا ديگه فكر مي كني كه اون هم مثل بقيه است...
معماتو ميزاري کنار،
و باز تو مي موني و هزار حرف نگفته.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:27 توسط : وحید
سه شنبه هفتم اسفند 1386
می فهم............

این
روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم.
اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ...
چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد "
فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است .
فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ،
فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم .
فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند.
فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد.
فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم . فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند
فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم.
فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم .
فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم .

فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد.
فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم.
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت.
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود
نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...
قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم !
راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!!
نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ...
کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد "
همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند
جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند
روزهای دلتنگ و کش داریست ...
میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود!
نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست.
من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟!
نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...
گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی...
چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و
کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:50 توسط : وحید
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
عقل و دل
ديگه خسته شدم . از بس دعوا ميكنند . اين ميگه من راست ميگم ، اون ميگه من راست ميگم . گاهي اينقدر شديد ميشه اين دعوا كه .......من هم كه يك ناظر هستم كاري نمي تونم بكنم . ميدونيد ، اين ميگه فكركن ببين آينده را در نظر بگير ،ببين گذشته چي بر تو كرده و حالا كجايي بعد تصميم بگير ..اون ميگه گذشته رفته الان را مي بينم .من در حال زندگي ميكنم .كاري به گذشته و آينده ندارم .
خلاصه اينقدر بحث ميكنن كه گاهي ديوانه ميشم . نمي دونم چرا ولي از كارهاشون هم خوشم مياد هم ناراحت ميشم . ولي با خودم ميگم هنوز كسي نتوانسته دعواي عقل و دل را حل بكنه اون موقع من مي خواهم بين اينها قضاوت كنم ....!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:15 توسط : وحید
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
کودکی
کودکیمان را یادت هست؟
شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها
یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند
من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد
که با هم عشق بازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند
و سپس هیچ کس نبود...
زمستان که شد نه تو بودی نه من
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ میزد در دستان سردت
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:
همیشه با من باش
چه زود روزها رفت ....
و حالا برایت می نویسم
از آنچه دیدم و ندیدی
از آنچه داشتم و نخواستی
از آنکه بودم و تو نبودی
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت
...
حالا که پژمردم
از دست دادم...
از دست رفتم...
برایت میگویم از دردی که می آزردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش
...کودکی...
اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد
اما هنوز جای خالیه تو هست و هنوز هست دلی که بی تابی کند
برای نگاهت مهتاب من...
برایت مینویسم که بدانی اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را
اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم باز هم
الفبای عشق را می خوانم و می نویسم و می گویم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : وحید
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
نوشته ای برای ضمیری که میخوانمش
يادداشتی برای يك من كه روبرويم می نشيند و تو خطاب می گيرد .
به ياد پسركی كه سالها پیش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ...
خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد
از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد .
انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه ای شايد .
نقطه های تك بعدی تقسيم می شوند و در امتداد هم خطی را تشكيل می دهند.
خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند.
من آغاز شدم.
صدای جيغ زنی در هوا احساس بطالت می كند.
پرستاری مرا بيرون می كشد و ضربه ای به پشتم می زند.
شسته می شوم در حالی که گريه می كنم.
نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف می كنم.
تولد ، كشيدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جايی راحت و تاريك به سوی روشنايی می برد .
من ميان هزاران عروسك گم شده بودم
مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازی مي كرد
و پدر هر روز اسباب بازي های دلخواه كودكی اش را برايم می خريد.
من در مادر و پدرم بالا پايين می رفتم.
مادر سعي می كرد او را صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان
چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم.
روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم .
زنی تخته ای سياه را خط خطی مي كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنيم: الف ، ب ، ...
به آن زن گفتيم : معلم.
ما كه هنوز نمی دانستيم بيست چيست يا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم.
يعنی همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي می كرد نوزده قشنگ تر بود.
بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيری می كند.
سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.
بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.
ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم.
درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم.
و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد .
آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم.
چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ...
من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری.
هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی.
اولين جرقه ده سالگي بود .
با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم.
به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.
می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم.
بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم.
به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت
رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.
گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟
مادر آرام شد و فقط خنديد ...
برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد.
ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت.
سوالم ، كابوسی برايم شده بود .
اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ...
هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .
شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است .
روياهاي زود گذر ... كابوسهای زودگذر ...
بزرگتر كه می شوی تنها دقایق سوخته تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها
و زمان باز هم می گذرد ...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:1 توسط : وحید
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
مثل یه دوست
نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ...
حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم ...
جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی .
مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت.
نفس می کشم در هوایی پاک.
نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.
خالی از عطر فریبنده تو . حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو .
من اینجا هستم ، در آرامشی مطلق .
آرامشی که حتی تصورش را هم نمی کردی .
هیچوقت اینجا نیاورده بودمت .
دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو .
امشب آسمان من تا آسمان تو میلیارد ها ستاره بیشتر دارد
و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...
شب خاطره انگيزی است برای من .. و حتما بلندترین شب سال !
کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم. اما نه برای تو .
" بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت."
دیگر مهم نیست ...
فارغ ام ، حتی از تپش های همیشگی این دل دیوانه در سینه ام
دلم هم مدتهاست دیگر شور نمی زند ...
و همچنان دو صندلی در ایوان ...
یکی برای من و دیگری خالی ...
و من همچنان حسی به صندلی ِ خالی ِ کنارم ندارم ...
قيافه ام موقع شنيدن اين حرفا خيلی مسخره شده بود
اينو خودمم می تونستم حس کنم
سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
همونطور خشکم زده بود ، يه نفر ديگه رو ؟ يه نفر به جز من ؟
خودشو توی آينه نگاه کرد و گفت :
- می دونم که خيلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گيرت مياد ... عزيزم .
.. عزيزم ؟! داشتم خفه می شدم !
يه نفر ديگه .... تموم اون مدت ؟
- اين يه چيز طبيعيه .. سخته ولی طبيعيه ... من فقط حقيقتو بهت گفتم .. همين .
يه حس احمقانه به من می گفت بايد خوشحال باشم ! اون داره به من حقيقتو می گه , پس ناراحتی من بی دليله ...
بهش گفتم :
- مگه تو نبودی که مدام می گفتی عاشقمی ؟ همين تو نبودی که به من می گفتی اصلاٌ فکرشو هم نمی کردم تو این دور و زمونه یکی مثل تو پیدا بشه ، اینقدر پاک و معصوم ؟
مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی ...
و يادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
- اقرار می کنم که اون موقع خيلی بچه بودم ... ولی ... اينکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم ...
الانم دارم ... فقط احساسات اونموقع من خيلی احمقانه بود , الانم دوستت دارم ... مثل يه دوست ... خيلی عاقلانه
من خلع سلاح شده بودم .
وقتی احساسات آدم مزاحم فکر کردنش بشه دیگه هيچ کاری از دستش بر نمياد .
نشستم روی صندلی و سرمو بين دو تا دستم گرفتم
- خب .. من ديگه بايد برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی .... شايد زود ... شايد دير ... مواظب خودت باش .
... مواظب خودت باش !!!
حتی سرمو بلند نکردم . وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل ديوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
و اوون داشت خيلی آروم از زندگی من دور می شد ...
يه حسی بهم میگه .. اون موقع اون حق داشت
دوستت نداشت ... می خواستی به زور پيشت باشه ؟
صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد ...
دلم می خواد اين حس مسخره رو خفه کنم .
امشب خوابم نمی بره ...
هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی ...
خیلی وقته که دیگه حسی به این جای خالی کنارم ندارم ...
ساعت از سه نيمه شب گذشته ،
انگار يکی از اون ته .. از توی سياهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزيزم ...
خيلی دوستت دارم ...
ولی فقط مثل يه دوست ...................
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:21 توسط : وحید
شنبه بیستم بهمن 1386
شکنجه پنهان نگاه من
هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم كه اين همه آدم خسته در اين دنيا باشد ... هيچوقت قبل از اينكه به اين پنجره كوچك چشم بدوزم نمي دانستم كه آدمها تا اين اندازه كلافه اند ... هميشه احساس مي كردم بايد دنيا آدمهاي خسته داشته باشد اما نه تا اين اندازه ... من ديگر نمي خواهم از واژه چرا استفاده كنم ... به جاي آن مي گويم براي چه .... براي چه آدمها اينقدر كلافه اند .... همه تحت تنش و فشار هر كدام به نوعي ... سيلي از شعارهاي هيچگاه به حقيقت نپيوسته ... انبوهي از واژه هاي پراكنده حاكي از دوستي ... و كلماتي هذيان وار نويد دهنده عشقي فرو خورده ... و يا رهايي .. چقدر اين روزها غريب شده است اين واژه ساده چند كلمه ايي ... مي داني ما شرقيها اسير چه بندهاي احمقانه اي هستيم؟ آدمهاي زيادي را مي شناسم .... يكي از آنها مدتهاي مديدي ست بين سكوت و فرياد وامانده است ... يكي به هذيان عشق مبتلاست و در روياي خويش با عنصري مجازي مثل « من » گفتگو مي كند ... و يكي خود را به شهوت سپرده است و خيال مي كند در غار روياهاي خويش «زندگي » كرده و مي كند .. يكي به هذيان سخن مبتلاست ... يكي گله مند است ... و من خود را در ميان آدمهاي دور و بر خويش بر هاله اي از ابر سوار مي بينم كه ديگر نه ميشنود و نه مي بيند ... زندگي خويش را تقسيم نمي كند ... بادكنك بزرگي است كه هر لحظه آماده انفجار به دست كودكي ست ... من دلم مي گيرد از خستگيهاشان ... نمي دانم كسي هم هست كه خستگي من را در ببرد ؟ و آيا كسي هست كه اين همه تنها نباشد ؟ و آيا كسي آنقدر مرا تحمل خواهد كرد ؟ نمي دانم چه شد ... و چه اتفاقي افتاد كه ذهن من از من جدا شد ... اصلا كي به من گفت كه ذهن اينقدر مهم است ؟ من كه با سرم زندگي مي كنم بسيار خسته ام ... مي خواهم بخوابم ... طولاني ... و روزي ازخواب برخيزم و خويش را زير درختي بيابم كه مراقب من است .. چه روياي دلپذيري .. آي آدمهايي كه در تمام زندگي من شما را خندانده ام ! آيا كسي از ميان شما نيست كه مرا بخنداند ؟ زندگي تفسيري ندارد ... زنده باش و با ابتذال يك رقص زندگي كن ... زنده باش و با ابتذال يك گردش بعد از شام زندگي كن ... زنده باش و با يك خنده زندگي كن ... زنده باش فكر نكن ... زنده باش و خود را از قيد زندان رها كن ... عزيزي به من گفت زندان خود را دوست بدار زيرا كه تو در آن زنده هستي .. من به زندان خويش احترام ميگذارم و آرزو مي كنم لبخند را بر لب تو ببينم ... لبخندي دائمي كه حس خوشي را ترجمه مي كند نه خوشبختي .. خداي من چقدر حرف دارم ... نمي دانم چند سال است كه سكوت كرده ام ؟ من به ابتذال يك لحظه زندگي محتاجم .. نمي دانم اگر او نبود و نمي گفت كه زندان هم جاي رهاييست من تا كجا مي رفتم ؟ تو بگو من چگونه زندگي كنم كه شرافت انسانيم به انحراف كشيده نشود حتي اگر در اوج ابتذال زندگي بدون فلسفه غلط بخورم ... چگونه ميشود ناتواني بشر را قبول كرد ؟ گفتگوي ذهن من رو به پايان است و من به ناتواني خويش معترف ! اما زانوان من همچنان ايستاده اند و چشم من نه به انتظار ابر كه به لطف خداوند زمين و آسمانها خيره گشته است .. خدا را زيادتر ياد كنيم ..
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:6 توسط : وحید
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
آسمون
آسمون دلم ابری شده،بازم اشکام ترسيدن و می خوان از چشمهام فرار کنن،رفتم پيش آسمون بلکه يه خورده دلم باز بشه و يه خورده آروم بشم اما اون خيلی بدتر از من بود،اينقد ديروز گريه کرد که همه مردم اين شهر حيرت زده شده بودن،رفتم زير اشکهای آسمون وايستادم تا بلکه اشکهای اين پديده خداوندی بتونه غم وغصه رو از تنم پاک کنه و با خودش ببره ،اما نه اينگاری اينها موندگارن ميخوان تا آخر عمر با من بمونن،داد زدم،به آسمون گفتم :دلم داره ميترکه ميخوام مثل تو گريه کنم تا يه خورده آروم بشم،خودم گريه کردنو بهت ياد دادم حالا خودم نميدونم چه جوری گريه کنم،آسمون هيچی نگفت فقط هق هق گريه کرد.
داشتم ديونه ميشدم به دريا نگاه کردم شايد اون بتونه آرومم کنه اما اون هم اينقد عصبانی بود که جرات نکردم بهش نزديک بشم،سرمو گرفتم بالا گفتم:خدايا تا کی،تا کی بايد اينجوری غصه دار باشم تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اشکام طاقت نياوردن و مثل کسی که عجله داره تند تند از چشام فرار کردن،آسمون داشت پا به پای من گريه ميکرد،ديگه هيچی نفهميدم وقتی چشامو باز کردم ديدم که باد مهربونم مثل هميشه داره صورتمو ناز ميکنه چشامو درست نميتونستم باز کنم،بلند شدم، تنم خسته و کوفته بود،اما يه خورده آروم شده بودم دوست داشتم همون جا ميموندم تا اين حس خوب با ترافيک تو جاده از بين نره اما حيف بايد ميرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:29 توسط : وحید
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
مسافر
باغبون خسته سکوت کرد ........ديگه نمي خواد باغبون باشه مي خواد مسافرسرزمين تنهايي باشه ..... ياد گل باغ اما تو ذهنش بود ... گلي که با وجود تمام مهربونياش ، زيباييهاش اما خارهايي داشت که گهگاه دست باغبون رو زخمي مي کرد و بي خبر بود که دل باغبون رو خون مي کنه ... گلي که بعد از فرو کردن هر خاري به دست باغبون عذر مي خواست و باغبونم هر بار مي پذيرفت ......
بار آخرم باغبون پذيرفت و سکوت کرد ....... اما نفهميد چي شد که گل بازعصباني شد ..... و باغبون خاموش شد و حالا مي خواد که بره شايد خواست گل هم همينه....... صداي قدمهاي باغبون ديگه جوون و محکم نيست ، حالا ديگه صداي قدماش آروم و با طمانينه هست ....... اين اون با غبوني که روز اول وارد اين باغ شد نيست ........
نيم نگاهي کرد به گل و او رو سپرد به خالقش و خوب مي دونست که با غبون تازه در راه ........
در باغ رو باز کرد و شد مسافرسرزمين تنهايي ....
باغبون مي خواد ازدر باغ بياد بيرون .....اما بازم فکر گل تو ذهنش در جريانه ......
يادش اومد اون روزي که قاصدک برايش پيغوم گل رو آورده بود، يه پيغام کوتاه که قاصدک در گوش باغبان زمزمه کرد و او را در دنياي اندوه غرق کرد ....: به باغبان بگوييد که گل تاب فشار در و ديوار نداشت.
باغبون مي خواد ازدر باغ بيرون بياد ...... يک قدم تا در فاصله نداره قدم بعدي رو که برداره جا ميگره اونور در ، حريمي که ديگه جزو باغ محسوب نميشه ...... برداشتن اين يه قدم دشوار به نظر مياد ......
مي خواد برگرده اما نگاهي که پشت سرش ميندازه مي بينه گل منتظر هست ...... منتظر رفتنش، شايدم گل تو دلش مي خواد باغبونش برگرده ، شايد باغبونم مي خواد برگرده اما ........
هرچي که هست هر دو سکوت ميکنن ..... سکوت ... سکوت ... سکوت .....
هنوز باغبون قصه چند قدمي بر نداشته اما خسته اس ..... پاشو مي گذاره اونور در ...... بازم نگاهي مي کنه به باغ ....... باغ کوچکي که دنياش بود يه زماني و مزين بود به گلي که سعي کرده بود نه باغبونش که همدلش باشه ... باغ خاطرات........ خواست در باغ رو ببنده اما پشيمون شد ياد جمله گل باز افتاد که قاصدک براش پيغوم آورده بود
به باغبان بگوييد که گل تاب فشار در و ديوار نداشت.......
دررو باز گذاشت تا که گل زياد احساس دلتنگي نکنه ......... بازم براي گل آتش دعا کرد ... گلي که از جنس نور بود و به لطافت نسيم اما سوزان بود همچون آتش........
حالا بايد قدم بعديش رو برداره ........زير لب زمزمه کرد خداحافظ باغ خاطرات ناتمام باغبان ........
خداحافظ گل آتش ....... ونگاهي کرد به راه .... راه سکوت...... راه سرزمين تنهايي
حالا ديگه باغبون از در گذشت ...... يه نگاه انداخت به آسمون. همون آسموني ابي که وقتي خسته مي شد نگاهشو مي دوخت بهش و از لابلاي برگاي درختاي باغ يه دل سير نگاش مي کرد.... اينجا اما آسمون رو نمي بايست از لابلاي برگا ورانداز کنه ..... اصلا مثل اينکه اينجا آسمونش وسيعتر بود .....
باغبون ياد قاصدکي افتاد که براش پيغوم آورده بود يه باغبون تازه به زودي براي گل ميرسه ...... شايدم گل به واسطه يه قاصدک تازه نفس تا حالا براي باغبوناي ديگه پيغوم فرستاده باشه.......
يه باغبون تازه .... باغبون وقتي اين خبرو شنيد يه غم عجيبي رو دلش نشست اما بعد با خودش فکر کرد که اين به نفع گل هست ، مگر غير از اين بود که باغبون مي خواست گل شاداب باشه و مملو از طراوت و زيبايي ... مگر غير از اين بود که همه جماعت باغبونا دوستدار گلا هستن پس آروم آروم دعا کرد ... دعا کرد که يه باغبون خوب براي گل آتش برسه ، باغبوني که به گل براي شکفتنش کمک کنه .... وبعد با صداي آرومي براي خودش خوند ....
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است ...
بگذار گل آتش باشد از آن باغبان تازه وارد .
چه دشت وسيعي .....
اينجا حتي پرنده هم پر نميزنه ...... اينجا فقط باغبون هست و آسمون ... باغبون هست و باد ..... باغبون هست و سکوت ... باغبون هست و خدا ...... از اينجا به بعد باغبون ديروز ميشه مسافر امروز......
توسکوت ميشه خدا روبهتر حس کرد ..... شايد سفر به ديار تنهايي هم جزوي از زندگي مسافراست .... سفري که تنها خودش هست و خودش ....
با خودش گفت مسافر: معلوم نيست چقدر اين سفر طول بکشه شايد کم ، شايد زياد ، شايد تا به پايان عمر ....
اما هر چي که باشه مهم همين مسيره .... مسيري که از مقصد مهمتره ..... مسيري که خيلي چيزا مي تونه بهت ياد بده ..... مسيري که مي خواست دلش رو بسپاره به خدا ........ نزديک غروب بود ، خورشيد خانم آروم آروم داشت غروب مي کرد و مسافر آروم آروم همچون رودي بي صدا جاري مي شد به همان سمتي که او غروب مي کرد .....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:44 توسط : وحید
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
چه سخت است
نمی دانم! وتقدیس ندانستن برایم گاه شیرین است
و حتی گاهگاهی دوست می دارم ندانم هیچ چیزی را
ندانم بغض های خسته در مجرای آه آلود یک دریا نفس را
که از طغیان ماتم تا ابد آهسته می نالند
ندانم! قصه های تلخ و شیرین نهفته در دل مهتاب گون شب
که هر دفترسرود قهرهای خاکیان و عجز این افلاکیان را
می کند فریاد
ندانم! شبنم بنشسته روی چشم باران را
که از بیگانگی های زمین ، با اشکهایش یکصدا گشته
و می بارد چنان مغرور و خاضع ، تا جهان را پاک گرداند ز ناپاکی
ندانم! حرف طوفان را که بعضی وقت ، بی غیرت!
بسان باد می آید و گاهی چون نسیم ، آرام
رهپوی دیار صبح می گردد برای بردن پیغام های عاشقان
تا مرزهای دور ناپیدا
و یا بهرنوازش کردن یک گونه آشفته و حیران
به هر سو می زند تا که بیابد خسته قلبی را
ندانم! چشم های منتظر، هر روز
با یک خواهش تکراری و معصوم
به وسعت پرازخالی ، یأس می دوزند
و حتی یک اشارت نیست تا از خستگی ها شان
به آن یک روزنه ، وارسته ، دل بندند
ندانم! حرفهای مانده در قلب شقایق را
که حتی یک نفر طاقت نمی آرد شنیدن را
و او یکریز می سوزد ، ولی لبهای او خاموش
صدایش مانده زیر ضربه های مهلک انسان
کسی حتی کلامی را از او اینجا نمی خواند
همه در وصف یک سنبل قلم در دست می گیرند
ندانم! حرفهایی را که با فریاد همراهند
ولی از هیبت صدماجراخاموش می مانند
و تنها با کلام دیده ها ، آن حرف ها ، آغاز می گردند
ندانم! قدرت اینجا مرکزش یکجا و اندیشه به جای
دیگری پرت است و اندیشه بدون بازوی قدرت
هماره زیرشلاق ستم ، محکوم ، می جنگد
ندانم این کسان بی شرم ، آن ماران ضحاکند
که بر دوش حقیقت سر بر آورند از یک بوسه شیطان
به قصد کشتن آزادی و ایمان و خوبی ها
ندانم! ابتذال واژههایی را ، که با دست قلم
در شهر باورها ، زیر عطر سوسن و نرگس
شمیم عشق میدزدند
ندانم! زندگی رسم خوشایندی است
که در این التهاب لحظه ها من نیز ،
به دوشم کوله باری از نفهمیدن بیاندازم ،
و در صد حادثه ، آرام ، ره پویم
ندانم!
اینچنین دانستنی ها سخت دشوار است
((چه زجری می کشد آنکس که انسان است و
از احساس سرشار است))
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:51 توسط : وحید
شنبه سیزدهم بهمن 1386
یاد او
آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به ببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
خوش بود لب آب و گل سبزه و نسرین
افسوس که آن گتج روان رهگذری بود
...... شعر بالا رو یادته؟همون شعری که وقتی ..... برام فال گرفت اومد.دیدی حافظ راست گفته بود.اما چرا اینقدر زود؟خیلی زوده.می دونی اونقدر زوده که حتی نمی تونم باورش کنم.یعنی هنوز باورش نکردم.هنوز وقتی یادت می افتم،صدات رو می شنوم،وقتی به این فکر می کنم که این صدا رو از چند روز دیگه قرار نیست بشنوم،وقتی که فکر می کنم ان بار آخری هست که قراره ببینمت،وقتی.................
بغض گلوم رو میگیره و اشکام خود به خود می آد.
می دونی .......،از وقتی که گفتی داری می ری زندگی خیلی سخت شده.خیلی سخته تو یه غمی تو دلت باشه و نتونی اونو به هیچکس بگی.حتی نتونی پیش کسی که از نفس کشیدن بهت نزدیک تره اشک بریزی.بغض تو گلوت باشه ولی مجبور باشی مثل همیشه حرف بزنی و سعی کنی که لحن صدات تغییر نکنه.
خیلی سخته تو برای رفتن عزیز ترین دوستت ناراحت باشی و مامانت تمام مدت سوال پیچت کنه که چته و نتونی بهش بگی و مجبور باشی دائم تو اتاقت بمونی تا کسی متوجه اشکات نشه.تازه فکر می کنم سخت تر از همه اینا اینه که یه روز گوشی تلفن رو بر می داری تا به کسی که دوسش داری زنگ بزنی ولی می فهمی که دیگه هر چقدر زنگ بزنی گوشی رو بر نمی داره.اون وقته که می فهمی خیلی تنها شدی.می فهمی که.......
آخه ........ ،کجا می خوای بری؟چرا می خوای منو تنها بذاری؟راستش رو بگو دیگه دوستم نداری؟مگه ...... مال من نبود؟مگه خودش اینو نگفته بود؟پس چرا می خوای از من بگیریش هان؟مگه من مال ........ نبودم؟پس چرا دیگه منو نمی خواد؟چرا دیگه دوستم نداره؟چرا می خواد منو بذاره و بره؟
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن
منو دیگه نمی خوای خوب می دونم
از کتاب دلت اینو می خونم
....... ولی می دونی، وقتی بری ، روح و قلب منم با خودت می بری.من خیلی سعی کردم که به قلبم بفهمونم که تو دیگه اونو نمی خوای،ولی باور نکرد.خودش رو خیلی کوچولو و جمع کرد تا تو چمدونت جا بگیره و باهات بیاد.یه ذره ترک خورده ولی خوب دیگه مال خودته هر کاری دوست داری باهاش بکن.می تونی بندازیش دور و یا اینکه تو جعبه خاطراتت نگهش داری، یا اینکه بزنی زمین و خوردش کنی.
خیلی دلم می خواد بدونم وقتی بری چقدر طول می کشه تا فراموشم کنی.چقدر طول می کشه که وقتی چشمت به نوشته هام می افته خیلی بی تفاوت ازشون بگذری یا اینکه بندازیشون دور.
چقدر طول می کشه تا با یه پسر دیگه اونجا دوست بشی و دیگه اسم منم نیاری.هان؟
شاید بگی تمام اتفاقاتی که واسه تو می افته واسه منم می افته و منم یه مدتی که بگذره عادت میکنم.وای که من چقدر از کلمه عادت بدم می آد.آخه عادت یعنی چی؟یعنی بعداز یه مدت وقتی یادت بیوفتم دیگه گریه ایم نگیره،به نبودنت عادت کردم؟نه!اینجوری نیست.این یه زخمه که بعد از یه مدت یا مزمن میشه و همون جا میمونه و فقط اگه بهش دست بزنی تمام وجودت رو می سوزونه، یا اینکه سرطانی میشه و کم کم تمام بدنت رو می گیره.
اینم می دونم که همیشه یادت تو قلب من می مونه و بهم آرامش می ده و جات رو هیچکس نمی تونه پر کنه.
می دونی الان خیلی دلم می خواد که التماست کنم بمون.اما می دونم که می گی نمیشه.می دونم که تو انتخابت رو کردی و من هم نمی تونم ونمی خوام جلوی پیشرفت تو رو بگیرم.اما:
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره،موندش و صرفنظر کرد
به هر حال این اتفاقیه که دیر یا زود و به هر شکل دیگه ای باید می افتاد و بخوام یا نخوام باید قبولش کنم.
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
اینک دل من شکسته خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:15 توسط : وحید
جمعه دوازدهم بهمن 1386
امروز.......
امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.
هم آغوشی
در سكوتِ جانگدازِ شامگاه زورقي آهسته ميپيمود راه
بر لبانش ناله اي دلگير بود يادمانِ وحشتِ زنجير بود
سينه بر آرامِ دريا مي كشيد خويش را در دامِ دريا مي كشيد
نيمه شب زان بستر نرمِ كبود دستِ موجي سهمگينش مي ربود
زورقِ بيچاره سر در پيش رفت با هجومِ خواهشي از خويش رفت
رفت و رفت آن ناله و فريادها سايه اي موهوم شد در يادها
صبحدم خورشيد چون خنجر كشيد پرده هايِ وحشتِ شب را دريد،
بسترِ دريا پر از خون يافتند دستِ ليلا جانِ مجنون يافتند
آنطرفتر در ميانِ آبها پيشِ چشمانِ ترِ گردابها
خرد گشته زورقِ آواره اي، موجها دزدانه، هر يك پاره اي
تا نخستين پاره ها در گِل نشست ، ريشخندي بر لبِ ساحل نشست
كاي جوانِ ناسپرده روزگار ! كشته مي دانستمت اينگونه زار
زورقِ بيچاره تا برپا شدي ، پايمالِ شهوتِ دريا شدي ؟
آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست
سرنوشتي جز فراموشيش نيست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:4 توسط : وحید
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
احساس در تو

دوست داشتن ؛ خيلي شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهي هم دوست داشتن راهي براي فراموش کردن است
يک نفر را که مي شناختم يادم هست که براي فراموش کردن خاطرات بدش ؛عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خيلي عاشق است !
يکباریکی از من پرسيد :
- چرا کسی را دوست داري ؟
و من حس کردم بعد از اين سئوال روي گونه سمت چپش او و روي احساسات من ؛ چال کوچکي افتاد
هر احساسي ؛ يک نتيجه دارد
احساسات غم انگيز من به اشک ختم مي شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هايي کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما بايد سرانجامي داشته باشد
هيچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
...
خيلي بد است
گاهي آدم دلش مي خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده اي که نمي خواهد داشته باشد
به هر طرف که مي دود ؛ باز هم جز خودش ؛ کسي نيست
به کسي دل مي بندد تا خودش را فراموش کند
به کسي ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتي مي گذرد
اندکي آرام مي گيرد و کمي فراموش مي کند
دوباره عصيان مي کند و خودش مي شود
هماني مي شود که روزي از او فرار کرده بود
هماني مي شود که نمي خواست باشد
دل مي کند
همه چيز را به هم مي ريزد و در پي يافتن سعادت
چيزي که گمشده هميشگي اوست
به تنهايي مي گريزد و باز
خودش را مي بيند و نااميدانه به ديوار بلند و قطور آرزوهاي سرکوب شده اش چنگ مي زند
صدايش در کوچه بن بست پريشاني اش پژواک مي يابد و او
باز هراسان و دربدر از خويش مي گريزد تا شايد
باز در خم کوچه اي ؛
کسي مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزي باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه هاي عاشقانه تکرار مي شود و مدام لبهاي ترک خورده (( دوستت دارم ))را تکرار مي کنند
همه چيز به تعفن کشيده مي شود
خلاء ؛ عميق و عميق تر مي شود و در لحظه اي کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
کشيده مي شود درون آن چاله تاريک و سياه
فرياد مي زند و کمک مي خواهد
آن بالا در گوشه اي تاريک دو نفر همديگر را مي بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس هاي هوسناک است
....
آدم ها همينطور توده وار زياد مي شوند
آدم ها توده وار مثل موريانه هاي سياه ؛ زياد و زياد تر مي شوند
موريانه ها چوب را به انحطاط مي کشند و آدم ها يکديگر را
آدم ها موريانه وار ستون هاي چوبي انسانيت را به انحطاط مي کشند
و موريانه ها شرمزده به خانه باز مي گردند .
...
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهي که لذت ندارد ؛ حماقت است
آدم ها گناه مي کنند و گناه مي کنند و گناه مي کنند و هيچ لذتي در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلي احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه مي کنم
....
هميشه در نوشته هاي من خدا حضور داشته است
چون خدا همچون پسر بچه کوچکي در درون من نفس مي کشد
و در تمام نوشته هاي من ؛ شيطان هم حضور داشته است
چون شيطان همچون سوسکي سياه با شاخک هاي دراز در درون تاريک هاي درون من لانه کرده است
پسر بچه کوچک از سوسک سياه نمي ترسد ولي از آن بدش مي آيد
يکبارپسرکوچک دروني من به من گفت اگر آن سوسک نبود الان براي خودش آقایی شده بود
سوسک سياه نفرت انگيز من از چاه هاي متعفن دروني خودم متولد شده است
وپسر بچه کوچک هم در بطن اندک خوبي هايي که دارم رشد مي کند
من حامل خدا و شيطانم
و در تمامي کارها و حرف ها و نوشته هايم آثاري از اين دو را به همراه دارم
پسرک زيبا و کوچک دروني من دستاني کوچک و لطيف با انگشتاني کشيده دارد
و چشماني درشت و زلال و هميشه مرطوب
و من گاهي ناخواسته اذيتش مي کنم
و او به جاي گريه کردن سکوت مي کند و نوازشم مي کند
و من از اين سکوت و نوازش او ؛ به گريه مي افتم
و سوسک سياه در لحظه هاي گريه من در ته عميق ترين چاله هايي که نور را يارايي براي رسيدن به آنجا نيست مخفي مي شود و با کرک هاي زمخت پاهاي کلفتش سعي مي کند چاله را عميق تر کند
پسر کوچک دروني من هيچگاه سوسک را نمي کشد
پسر کوچک دروني من نور را دوست دارد و من گاهي تمام دريچه ها را برويش مي بندم
درون من گاهي شبيه سياهچاله هاي متعفني مي شود که خودم هم از آن گريزانم و گاهي دست هاي کوچک پسر بچه کوچک دروني من دريچه ها را باز مي کند و من دوباره نفس مي کشم
من حامل تمام خوبي ها و حامل تمام بدي هايم
پسر کوچک دروني من عاشق من است و من بيشتر اوقات او را از خود دور مي کنم
پسر کوچک دروني من دوست دارد زودتر بزرگ شود و دست مرا بگيرد و با خودش ببرد به دشتي که تمام وسعتش سبز و لاجورديست
و من گاهي فراموش مي کنم که او براي بزرگ شدن به چيزهايي نياز دارد
من همه چيز را مي دانم و هيچ چيز را نمي فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
بخار شدم از زمینی بایر
دویدم تا آسمان
گرم
سرد
چکیدم به مهر
قطره ای
روی خاک ترک خورده کویر
و به چشم بر هم زدنی، گم!
بی آنکه دانه ای سیراب شود زحیاتم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:41 توسط : وحید