یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
تنها همچو قطره باران !
چه قدر
امروز
دلم تنگ
است
چه قدر
امروز
دلم تنگ
است و
آسمان
وسیع
رویاهای
من غمگین
می بارد.
چه قدر
امروز
دلم پر
از قطره
های
باران
است و می
خواهد
قطره
اشکهایش
را حواله
ی کوچه
های شهر
کند.
چه قدر
دلم می
خواهد،
زیر
ناودانهای
تهی از
آشیانه
هر پرنده
به
ایستم.
چه قدر
دلم می
خواهد
هوار
برکشم،
داد بزنم
آی کجاست
بانوی
من،
کجاست؟
چه قدر
امروز«
بـاران»
تند می
بارد
چه قدر
امروز
خیابانهای
شهر
آرامند
چه قدر
لذت می
برم از
تماشای
مردمی که
زیر
طاقهای
فرسوده ی
شهر،
نگران
بارش
باران و
وسوسه
های خیس
آب و
موهای
شانه
کرده شان
هستند
و چه قدر
لذت می
برند از
تماشای
مرد
دیوانه
ای که
تنها،
غرورش را
تسلیم
باران
تند کرده
است.
چه قدر
دلم می
گیرد از
نفس های
سرد
مردم،
چه قدر
دلم می
گیرد از
تماشای
عشق های
پوشالی
مردم.
عشق
دخترکی
که
دستانش
در دست
مردی
بیگانه
بود
عسق
دخترکی
که
ناخواسته
به حراج
لذت
شبانه ی
مرد
بیگانه
رفته
بود.
تکلیف شب
چیست؟
آی من
این را
می پرسم:
تکلیف شب
چیست؟
تکلیف
این همه
سکوت و
این همه
طراوت شب
چیست؟
چرا
دختران
شبانه
آبستن می
شوند؟
چرا عشق،
تفاله ی
هم آغوشی
لذت
شبانه می
شود؟
چرا ضجّه
های یک
بیوه زن
تنها،
شبانه به
گوش می
رسد؟
چرا مزد
زحمت
روسپیان
را شبانه
در دست
هاشان می
گذارند؟
«آه بانو
...
چه دارم
می
نویسم؟»
چرا عشق
را زیر
باران
تجربه
نمی
کنند؟
چرا عشق
را در
حریم
نفسهای
گرم و
پرتپش
نگاه های
معصومانه
پنهان
نمی
کنند؟
چرا عسق
را نمی
فهمند؟
چرا لذت
می برند،
از
تماشای
مردی که
عشقش را
زیر
باران
تجزیه می
کند؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
من این
را می
پرسم:
چرا؟
به همه
سلام می
کنم
به همه ی
انسانهای
هیجان
دوست
به همه ی
آدمهایی
که زیر
طاقهای
فرسوده ی
شهر
پوسیده
اند
به همه ی
آنهایی
که به
تماشای
مرد
دیوانه
نشسته
اند
به همه
سلام می
کنم
آی سلام،
سلام،
سلام!
آه که
کسی
سلامم را
پاسخ
نخواهد
داد.
کسی
نگاهم را
نخواهد
دید
کسی
نخواهد
خواند
کسی
نخواهد
ماند .
زیر
ناودان
می روم
زیر
ناودانی
که از
آبشار
پشت بام
شیروانی
می بارد
زیر
ناودانی
که
آبشارش
گل و لای
دیروز
آسمان
آفتابی
را دارد
«می
خواهم
خیس
باران
شوم»
می خواهم
اشکهایم
را زیر
آبشار
بارانی
قایم
کنم.
می خواهم
شعری
بگویم
می خواهم
شعر
باران را
زیر
آبشار
باران
بگویم.
آی .
«بارون
می آد
جارجار
دلـم
پـُرِ
زار، زار
بارون می
آد های،
های
آه می
کشم وای،
وای»
و چه
لذتی
دارد
تماشای
خنده های
مردم شهر
که حواله
بر شاعر
دیوانه
می کنند.
از تمامی
نگاهـها
هیچ
نگاهی
آشنـای
من نبود
و
از تمامی
هیاهو ها
هیچ
صدایی
آشنای من
نبود.
از
تمـامی
خنده ها
هیچ
تبسمی
آشنای من
نبود.
من تنها
بودم و
تنها می
سرودم.
سلام ،
سلام
سلام
تنهایی
سلام
چه می
نگری بر
این
ایام؟
جامه ات
خیس آمد
از باران
چه تنها
دور
مانده ای
از یاران
آی سلام،
سلام،
سلام ...
و تنها
کسی که
به من
تنها تن
داده
بود،
تنهایی
بود.
پس
بدرود
باران،
بدرود
یاران!
بدرود
ابرهای
تیره و
مه آلوده
ی باران!
بدرود
دست ها و
لبهای پر
خنده ی
یاران
من به
آغوش
«تنهایی»
می روم.
درب های
چوبی
اطاقم را
چفت می
بندم
دست گیره
ی سرد
آهنیش را
محکم می
اندازم.
پنجره
هایم را
پر از
پرده های
سکوت و
وهم می
آویزم
و لبهایم
را می
بندم.
تا که به
غیر از
من و
تنهایی
هیچ کس
آنجا
نباشد.
تا به
غیر از
تنهایی
هیچ کس
را در
آغوش
نگیرم.
تا که
برای هیچ
کس
نباشم.
تا که
برای هیچ
کس
نخوانم.
می خواهم
در خواب
رویاها
خوشه ای
باشم در
دورترین
صحرا
در
دورترین
سقف
آسمان
ستاره ای
و
در عمیق
ترین آب
اقیانوس
سنگ پاره
ای،
که روزی
در دست
های
کودکی
زیبا
قرار بود
خانه ای
گردد
در بازی
های
کودکانه
ی کنار
دریا.
آه که چه
ساده و
چه زیبا
مرا بر
آب های
دریای
جوشان
رها کرد
و
چه ساده
و زیبا
در عمق
اقیانوس
غرق شده
و غوطه
می خورم!
سلام
شقایق!
سلام بر
تو ای
شقایق
دریا
سفرت به
سلامت،
بار و
توشه ای
بسته ای
بر روی
آبهای
دریا
آفتاب
نگران
توست
همچنان
که تو
نگران
آفتاب
سفرت به
خیر ای
ماهتاب!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:44 توسط : وحید
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
فرصت
چرا ما ادما فکر می کنیم همیشه فرصت هست چرا................؟! ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:52 توسط : وحید
یکشنبه پنجم خرداد 1387
یاس
یاس تنها یک سحر مهمان ماستادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:55 توسط : وحید
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387
دوست واقعی تو............


سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
ديوانه ي باران نديده
تو دوست واقعی ات را زمانی پيدا ميكنی كه لحظه ی تلخی را پشت سر خواهی گذاشت.آن روز تو می فهمی كه چه كسی پاسخ محبتت را خواهد داد.چه كسی در مقابل چشمان تارت دراين لحظه ی تلخ بی ادعا و مهربان دستت را خواهد فشرد. تو ميتوانی معنای وفا را كه مدتها برايت علامت سوال مبهمی بود دريابي. در همان روزست كه از پشت كلامش مفهوم دوستي را ميفهمي. و هزار ويك معنای جديد می يابي. جستجوی تو انگاه پايان خواهد گرفت كه در می يابی او همان كسی است كه نه تنها در لحظات شكست تو لبخند نميزند بلكه در اين لحظه ی دريغ فقط اوست كه ميتوانی در كنارش احساس ارامش كني
خالي كه ميشي، حس ميكني رسيدي به جائي كه همه چيز يه جور ديگه است. هيچ چيز اين دنيا با معيار هاي تو جور در نمي آد ، پس ديگه چه فرقي ميكنه كه كجاي كار باشي؟ اصلا بقيهء زندگي چطوري سپري بشه ويا اصلا نشه، چه تفاوتي برات داره؟ وقتي كه مي بيني تمام باورهاي متبلور انساني ات ، با يك رفتار پلشت به هم مي ريزه، ديگه دنبال بقيهء ماجرا نيستي. فقط دلت از اين مي سوزه كه اين همه احساس، اون هم از نوع داغش!، خرج طرف كردي كه دست آخر هم بهت بگن كه اشتباه كردي .!!!؟
آدم ها تو شكار لحظه ها متفاوت عمل ميكنند. بعضي ها آنقدر بلندند كه براي رسيدن بهشون بايد تمام نبردبون هاي دنيا را به هم وصل كني!،تازه وقتي كه مي خواهي بري به طرفشون ، متوجه ميشي كه مي ترسي از اين كه وسط راه پرت بشي توي يك برهوت وبا مخ بياي روي زمين، اينه كه از خودت ميپرسي،: راستي اگر بخواهي يك لحظه از شكار هاي زندگي خودت را انتخاب كني، دست روي كدوم لحظه ميگذاري؟ يعني آبي ترين لحظهء زندگيت كدوم لحظه است؟

تمام گذشته ات را ورق مي زني، پر از لحظه هاي سپيد و سياه، لحظه هاي گنگ انتظار ، لحظه هاي داغ وپر التهاب بيقراري، دلتنگي، افسرده گي، خاموشي، سكوت، تاسف، اشك، لبخند!، سوختن ، ترسيدن، له شدن، خراب شدن!، آواره شدن، وحشت كردن، لبريز شدن از عشق، از محبت، و ابري شدن و هي باريدن تو شوره زار بي انتهاي زندگي…
مگر ميشه زندگي پر ماجرا داشته باشي و دلت براي يكي از اون لحظه ها تنگ نشه؟ بي اختيار پاسخ به خودت ميدي كه: نه نمي شه…؟!! اين همه احساس بالاخره يه جائي براي اعتماد كردن درش پيدا نمي شه؟ اما خوب كه فكر ميكني مي بيني كه نه…؟!!!اينجاست كه با خودت ميگي : اگه راستش را بخواهي دلت براي حتي يك دقيقه از اون لحظه ها هم تنگ نشده. نه اينكه كل زندگي گذشته ات را رد كني نه ، چرا پرت وپلا ميگي؟ چرا اين همه پلشت فكر ميكني؟ بعد با خودت مي انديشي كه روي صحبتت با لحظه هاي گيج از آدم هائي است كه خيال ميكردي دوستت دارند . …!!! و تصورت اين بود كه اونها بهترين دوستانت هستند!!، اشكت در مي آد از اينكه اين همه اعتماد حتي يه دفعه هم جواب نداده باشه، ولي آخه مگر ميشه؟ بعد به خودت ميگي : حالا كه شده!!، حتما يه جاي كار ايراد داره، يه جاي قضيه لنگ مي زنه، اما به خودت كه رجوع ميكني ، نقطهء سياهي نمي بيني، تمام عمرت به غير از اونجاهائي كه ديگه نفهميدي، يا بيشتر از اون درك نكردي، يك رنگ بودي؟!!!،آخه هميشه از خودت پرسيدي : مگر براي درست زندگي كردن به غير از اين( يك رنگي )كه تو مي شناسي،رنگ ديگه اي هم هست ؟ اما خوب كه نگاه ميكني مي بيني كه بعله!!!، بيشترين رنگ هاي موجود دنيا سياست…!!!
يعني آدم هاي زيادي هستند كه دوست دارند مثل شب كور توي شب شكار كنند.از پشت پنجرهء سياه شب به زندگي ديگران نگاه كنند. آخه فقط توي شبه كه بدون دغدغه توي چشمات نگاه مي كنند، و بهت راحت دروغ ميگند.!!! اما تو كه از تمام رنگ هاي تيره نفرت داري به جز (ابی تیره)، پس با تو چرا اينطوري رفتار ميكنند؟ جوابي نميگيري، باخودت ميگي بايد نوع ديگري رفتار كني، يعني درست مثل خودشون. بعد بلافاصله به خودت نهيب مي زني: اي احمق!!! پس در اون صورت چه فرقي بين تو وديگران وجود داره؟ باز به خودت برميگردي و ميبيني كه نه ، تو يه جور ديگه اي هستي…؟!!!
وقتي اين جوري حرف مي زني شايد خيال كنند كه تو خودت را منزه و پاك ميدوني؟ و يعني هيچ عيب و نقصي نداري،!!؟ اگر اينطوري باشه كه پس معصومي؟!، پس بيگناهي، بي اشتباهي؟، اما نه به خدا، تو باورت شده كه انساني، يه انسان با معيارهاي ريزو درشت سبز و آبي دوست داشتن،عشق ورزيدن، محبت كردن،وسوختن براي روشن كردن ديگران،حالا اگر كمتر جواب گرفتي، يا اگر گاهي احساس ميكني كه جواب نمي ده، پس عيب از تو نبوده!!، حتي هرگز اين تصور را نداشتي كه ديگران تورا نمي فهمند، چون اگر واقعيت داشته باشي ، مگر ميشه كه واقعيت شناخته نشه؟حتي اگر حقيقت براي مدتي پشت ابرهاي سياه صحنه سازي و مصلحت گرائي ديگران پنهان بشه…......
ولی حیف که.....دیگه ماسک زشتی زده دیگه اعتماد نمی کنه ماسک زده که زشت بشه بد به نظر بیاد

قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او
قصه پیله است و پروانه
قصه تنیدن است و پاره کردن
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی
نشانی ات را گم کرده ام
باد وزرید و نشانیت را برد
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه
کسی پیله بافتن یادم نداده است
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی.....

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:35 توسط : وحید
جمعه سی ام فروردین 1387
خسته ام به خدا.......



زندگی، شبیه داستان که میشود، دیگر نمی توان نویسنده آن را بخشید.
ديگر چيزي مثل سابق نيست... كسي مانند گذشته نمي بيند ... نمي خواند....نمي فهمد....
نه! من نمی خواهم بگويم که چرا همه بودنشان را از ياد برده اند و سرود نبودن سر می دهند.نه! قسم به همان لحظه ی مقدس نگاهت، من ديوانه ام! من کودکی هستم که هيچ گاه بزرگ نخواهد شد.
نه! من آنی نيستم که می پندارند. من هنوز دوست دارم بلند بخندم. هنوز دوست دارم در همين کوچه ها فرياد بزنم و بی محابا بدوم. همين کوچه هايی که حالا ساختمان های بلند با هيبت پرشکوهشان بر آنها سايه افکنده. شکوه پوشالی!
خيلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نياز دارم که حتی توان درکت نيست! آری. اين بار تو را توان درک من نيست. اين روزها گنگی که هيچ، ديگر کوری هم ميهمان ناخوانده ی چشمانم شده. تنها چشمانم برای اين است که خانه را، اين اتاق را و اين دفتر را خيس کنند. راه می روم و هيچ کس را نمی بينم. دوستانم از کنارم می گذرند و من يادم می رود که بايد سلام می کردم. خيابان ها را گم می کنم. خيابان های اين شهر کوچک را! خنده دار نيست؟ رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گيرم.می گويد چه پيراهن آبی قشنگی! اما من چه بايد بگويم که پيراهن را خاکستری می بينم؟
چگونه بگويم که ديگر سير شده ام؟ و ديگر نمی توانم از اين غذای مسموم لذت ببرم؟ چگونه بگويم که هيچ جای اميدی در نگاه توخالی آدم های اطرافم نمی يابم.
چگونه بگويم که ميان اين همه شايد يک نفر باشد که مرا بفهمد. باور نمی کنی حتی نمی دانند که بايد به هنگام خواندن شعر احترام کوچکی بگذارند. من نمی خواهم که از درون گوش بدهند و بفهمند. نه. لااقل در ظاهر که می توانند همگام حس بی کران آدم باشند.
روزها می روم آنجا روی آن صندلی های سرد می نشينم. سکوت می کنم. و با چشمهای کورم هرچه آدم هايی را که کنارم می نشينند نگاه می کنم، چيزی نمی بينم. باورت نمی شود. عينک هم می زنم. اما باز نمی بينم. انگار قرن ها ميان من و آنها فاصله است. چقدر سخت است آدم ميان جمعيت اطراف و خودش نقطه ی مشترکی نيابد. دوست ندارم هر دوست داشتنی را به بازی بگيرند. وبر عکس. هر سلام يا خنده ی ساده را به منزله ی دوستت دارم خطاب کنند و پرونده ی آدم ها را دوتا دوتا ببندند.

وحشتناک اين است عده ای با اينکه آگاهند که تو کامل می شناسيشان، چنان با غرور و اکراه پاسخ سلامت را می دهند که انگار تو نوکر قصر ورسای هستی و آنها مالك قصر! طوری راه می روند که به زمين فخر می فروشند. که ای زمين! بدان که کنون چه کسی بر تو گام می نهد. آگاه باش و قدر بدان!
آخر بايد چکار کنم که من به اين می انديشم که چرا ما نبايد شبها به جای حرف های عادی و هميشگی حرف تازه ای بزنيم؟ چرا نبايد چيزی از هم ياد بگيريم؟ چرا نبايد به دردهای هم گوش بدهيم و ايراد های هم را برطرف کنيم؟

خسته ام....
احساس خفگی می کنم. راه من و اينها دو تا خط
موازی است. کاش لااقل مثل خودم اينجا بيشتر داشتم....می دانم اين روزها خيلی ها مثل من
شده اند...خسته ام..... ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:23 توسط : وحید
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
خوشبختی اینجاست



هروقت دلت گرفت اينويك جاكپي كن ودوباره بخونش.
دلت گرفته؟غصه تودلت خونه كرده؟به هم ريختي ودل ودماغ هيچ كاري رونداري؟نكنه اززندگي سيرشدي،نكنه توخلوت وتنهاييت به خداگله كردي كه چقدر بدشانسي؟نكنه توگوشت زمزمه كرده اين جا ديگه آخرخطه.
آهاي يك كم يواش تر،اگه اين جوري تند بري شايد به گرد پات هم نرسم يه كم مكث كن هيچ فكركردي مي تونست بدترازاين باشه.يادش بخير( نصير)مي گفت:آدم توي زندگي به يه جاهايي مي رسه كه مي گه يعني بدترازاين ميشه يعني من قدرت وتحمل اين بارغم رودارم وهرچي جلوترميره مي بيني اوغم هاي قبلي خيلي كوچيك ترازغمهاي است كه بعدازاون روزگاربرات تدارك ديده.
نترس اون بالاي سري هوات روداره،مطمئن باش اون قدرحواسش است كه بيشتراز ظرف تحمل وشكيبايي ات غم برات نرسه،آخه اون تو رو آفريده قدرواندازه تحمل تو رو بيشترازتومي دونه.
هرچند قرارنيست همه آدما غمهاشونوجار بزنن، ياتو از وزن بارغمي كه رودلهاشون سنگيني مي كنه باخبرباشي بازممكنه توهم به نتيجه امروز من رسيده باشي كه باهمه آدما بلااستثنا حتي اونايي كه تونظرت ازهمه عالم وآدم خوشبخت ترن،حداقل يه غم تو زندگيشون دارن،كه شايداون قدربزرگ باشه كه توحتي تحمل شنيدنش روهم نداشته باشي.
كه ممكنه حتي ازشنيدنش مثل يه تيكه يخ درمجاورت حرارت ذوب بشي.يامثل گلبرگهاي ظريف يه گل،توحس سرماي سوزنده چله زمستون بسوزي ومتأثربشي.
شايد راحت قبول نكني اگه بهت بگم غصه هاي زندگي نعمتن.چراباورش برات سخته،وقتي غصه ها،نعمتهايي هستند كه اگه نباشن شادي،خوشبختي وآرامش بي رنگ وبي معنا ميشه.
هيچ حس كردي،وقتي خوشبختي رنگ عادت مي گيره اولين حاصلش ناشكريه؟
دوستي ازت مي پرسه:چه خبر وتوباصدايي كه نارضايتي توش موج مي زنه مي گي:امن وامان بعد مي گي خسته شدم آخه اينم شد زندگي و......
تواون لحظه هيچ به اتفاقات بدي كه مي تونست بيفته فكركردي؟امان ازوقتي كه يه مشكل تازه ازراه مي رسه اون وقت مي فهمي امن وامان چه نعمتي بوده.چندباربه نعمتهايي كه داري فكركردي؟چقدرازروزت روبه شكرواسه نعمتهاش اختصاص دادي؟

يه كم صبورباش:نگوعجب دل خوشي داري بابا كدوم خوشبختي،اگه وضع منو داشتي خوشبختي ازيادت مي رقت چه غم انگيزه كه ظرافت نگاهمون يه جورايي كم رنگ شده،چه عجيبه وقتي حرف خوشبختي ونعمت به ميون مي آد همه ناخودآگاه تصورمي كنيم حرف ازيه نعمت دوردست ودست نيافتني ويه روياي عجيب وغريبه.
چرافكر مي كنيم خوشبختي خيلي ازما دوره يا دستمون براي رسيدن به نعمتهاي آن چناني خداخيلي كوتاه؟حتي اگه تواين لحظه درگير يه غم عميقي،حتي اگه غصه آنقدر پريشون ومستاصلت كرده ،كه حس مي كني تنهاكاري كه مي توني بكني اينه كه خدارو ازته دلت صداكني،پس صداش كن.
اين خودش يه نعمت بزرگ ويه نشونه عزيزه.شايدعلتش اينه كه خدا دلش واسه توواسه صدات تنگ شده،شايداگه خوب فكركني به اين حس برسي كه اين غم چه نعمت باارزشي وباشكوهي بوده كه خداازش يه بهونه ساخته واسه اين كه دوباره همذاهيشو باخودت پررنگتر ونزديك تر حس كني مبادا دست كمش بگيري،مگه نعمت وهمراهي وحمايت خداكم نعمتيه؟
يك لحظه چشماتوببند وتصوركن يه روزسخت وپرازغصه روباهزارمشكل بزرگ به شب رسوندي وحالابه يه ذهن مشغول و يه فكرنگران با يه عالمه دلشوره واضطراب وترس سر روي بالش گذاشتي تاشايد باچند ساعت خواب ازفكرغصه هاي امروز ونگراني هاي فردا كه تورو يه لحظه رهات نكرده چندساعتي دوربشي.
هزاربارتورختخواب اين پهلواون پهلو مي شي،درحسرت يه خواب راحت ويه آرامش كوتاه.اما دريغ،خواب كه به چشمات نمي آد هيچ سردردهم اضافه ميشه به خودت مي آيي مي بيني صبح شده اماچيزي ازخيال وغصه هات كم نشده.
خودمونيم چندباربه خاطراون شبايي كه راحت سرروبالش گذاشتيم وشيريني دلچسب خواب مهمون چشمامون بود خدا رو شكركرديم؟اصلاًبه نعمت بودنش فكركرده بوديم همين يه نعمت ارزشمند فراموش شده كه اگه فقط چند شب ازش محروم بشيم مي تونه يه دنيا كلافمون كنه.
يادم نمي ره اون روزغم انگيز روتوي بيمارستان.اون خانم جواني كه درانتظاراتاق عمل بود خانمي كه به خاطرسرطان تاچندساعت ديگه ازنعمت داشتن زبان محروم مي شد.فكراينكه تواون لحظات چي بهش مي گذشت وتصور زندگی بدون نعمت تكلم براي كسي كه يه عمر ازاون نعمت برخورداربوده منومتأثركرد.باخودم فكركردم تواون لحظه هاي آخر باعلم به اين كه ديگه فرصتي براي حرف زدن نداشت چه كلامي روبراي صحبت باكودكش وعزيزترين نزديكاش انتخاب كرده بود.
آه،چراماهمه نعمتهاي بزرگ روازياد برديم؟
آه،چرا ماهمه اين نعمتهاي بزرگ روازيادبرديم؟فقط يه دليل اين كه بهشون عادت كرديم.امامگه عادت كردن دليل موجهي براي نديدن نعمتها وفراموش كردن خوشبختي هاست.
همين ماكه اگه خداي ناكرده يك روزازداشتن يكي ازهمين نعمتها محروم بشيم اون وقت لب به شكوه وامي كنيم كه اين حق من نبود،مگر اون روزهايي كه اون نعمتهاروداشتيم به خاطرش خداروشكر كرديم؟
چه زيباست كه اين جمله از«كارنگي»رابخاطربسپاريم ودرعمل به آن وفادار بمانيم كه:هميشه نعمتهايي راكه داراهستيد بشماريد،نه محروميتها وگرفتاريهاي خود را.
يادمون باشه خيلي وقتها خوشبختي توامن وامان همين لحظه هاست كه توروزمرگي زندگي،مثل يه عادت روي ارزش بي اندازش غبارفراموشي نشسته.
گاهي براي درك خوشبختي تنهاكاري كه بايدبكنيم اندكي تأمل ويه غبار روبي ساده ازچشمهايي است كه به رسم عادت،به سرعت وبه سادگي ازنعمتهاي شگفت آور روزمره گذشته.
حالادوست خوبم تويي كه تااين جامطلب روخوندي ودرك كردي
اگه دلت گرفته،قدرغصه هات روبدون،حتي بخاطرشون خداروشكركن.يادت باشه،درك عظمت باشكوه خوشبختي فقط كنار لمس دقيق غصه ها امكان پذيره.هروقت دلت گرفت اينويك جاكپي كن ودوباره بخونش.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:14 توسط : وحید
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
داستانک



يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك
چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب .
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد
كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي
كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه
عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد .
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده
بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر
روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد!
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از
ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر
روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت
درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي
نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال
عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.
تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به
شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند .
يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي
هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها
گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:47 توسط : وحید
جمعه شانزدهم فروردین 1387
قلب ادم برفی.
ادم برفي به ادمها مي خندد چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما ادمهاگاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند.....ادم برفي به ما مي خندد چون قلبش را به هر شكلي كه بخواهد در مي اورد ولي قلب ما ادمها وقتي شكست ديگه شكل نمي گيرد.....ادم برفي وقتي قلبش دو تكه شود باز به هم وصلش مي شود ولي ما ادمها وقتي قلبمون دو تكه شد...تكه هاش دور مي اندازيم.....اي كاش منم يك قلب ادم برفي داشتم.
زماني که نمي دانستم مي توانستم ولي حال که مي توانم توان و ياراي حرکتم نيست ....در ميان دنياي اما و چرا گرفتار شده ام....مرزهايي از نا دانسته هاي من که مرا در خود حبس کرده...مرزهايي که که تا افق زندگيم کشيده شده ...اي کاش هنوز کودکي بودم که در کنار دريا بازي مي کرد و به دنياي اما و چرا تنها لبخند مي زدم و زندگي را در لبخند مادر معني مي کردم
صداي تو را از ميان مه شنيدم و به سويت امدم ولي خود در جادوي مه گم شدم و شبح وار مي گردم و مي گردم.....چيزي از گذشته خود بياد ندارم جز اينکه مي خواستم حرکت کنم ولي به کجا؟......من کي هستم؟.....کجا دارم مي روم؟ ..براي چه مي روم؟....اسمم را فراموش کردم ......من هيچ کسي نيستم جز يک شبح سرگردان....يک شبح که روي برگ يک گل سرخ نشسته و نمي داند چرا گلبرگهاي گل سرخ از شبنم چشمانش خيس شده....نمي دانم نمي دانم نمي دانم چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم
در كوچه هاي كودكي خودم قدم مي گذارم...هنوز همه چيز بوي زندگي مي دهد...ارزوهايي به زيبايي يك اسباب بازي و به شيريني يك بستني....ارزوهايي به سادگي يك لبخند و به گرمي اغوش پر مهر پدر...اي كاش هرگز بزرگ نشده بودم....
میتونستم با تو باشم ...
مثل سایه مثل رویا ...
اما بیدارم و بی تو ...
مثل تو ... تنهای تنها ...
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:24 توسط : وحید
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
نقاب مجازی
هیچ کس نمی تونه انکار کنه، که دنیای مجازی اینترنت یه نقابه! بله یک نقاب که روی صورتای ماست و می تونه همه چیز رو پشت ِ خودش پنهان کنه؛ نه تنها صورتت رو بلکه شخصیت، خلق و خو و افکارت رو!
تو می تونی تو دنیای واقعی خوب باشی اما دلت بخواد خودت رو یه جور دیگه نشون بدی ( که درصد این افراد خیلی کمه) و می تونی یه کسی باشی مثل خودت( آره خودت، وجودت، ذاتت) و بخوای خوب باشی، نشون بدی که رو دستِ تو و خوبیات کسی بلند نشده و اینقدر ماه و پاکی که همه باید عاشق صداقتت بشن! اوایل خیلی سعی می کنی یاد بگیری که آدم خوبا چه جوری چت می کنن؛ مودب می شی، با طرف مقابلت فقط گفتمان علمی، فرهنگی ، هنری می کنی؛ راه وچاه رو یاد می گیری و دیگه کم کم خودتم باورت میشه که ای ناقلا، عجب بازیگری هستیا! آره ، اعتماد خیلی ها رو بدست میاری و هرجا میری صحبت از خوبی و تک بودت تو میشه؛ تو کامنتها یا پیغامهات همه تحویلت می گیرن و قربون صدقه ی خوبی و باحالیت می رن؛ حیف که نمی دونن چه بشری هستی!
آره، دیگه همه تون یه عمره تو این دنیای مجازی هستین. شاید خیلیاتون اونقدر دورویی دیدین که به هیچ وجه به هیچ دوست اینترنتی اعتماد ندارین و فکر می کنین که طرف سرتا پاش دروغه! کم نیستن آدمایی که اینطوری فکر می کنن و من تا حدی بهشون حق می دم. آره، منم خیلی وقتا به کسایی اعتماد کردم که بعد تا مدت ها پشیمون بودم.
این یه درد دله! گاهی خسته می شم از این دنیای الکی ، جایی که توبا اینکه کسی کامل نمی شناسدت و تو هم کسی رو، باز باید مواظب باشی! اما حتی تو همین دنیای دروغی هم دوستایی پیدا کردم که با هیچ چیز عوض نمی کنم ، کسایی که در عجبم چطور این همه خالصن و صادق؛ تعجب می کنم که بین این همه سو استفاده و کلک آدمایی هم پیدا می شن که فقط چون تو هم یه آدمی مثل خودشون و زندگی می کنی باهات ارتباط برقرار می کنن؛ آدمایی که خارج ازاین گستره ی الکترونیکی هم با من ارتباط دارن و حال می کنم با سادگی و پاکی شون!
آره این یه درددله!می خوام بگم شاید دیگه کمتر به کسی اعتماد کنم، شاید دیگه کمتر مهربون باشم و صمیمی! آره ، من چوب سادگی مو می خورم، دیگه دارم پوست کلفت میشم، دیگه دارم می فهمم که تو این دنیایی که چه واقعی و چه مجازی دارن سرم کلاه می زارن منم باید شیر باشم تا خورده نشم!
دیگه چه دلیلی داره همه بدونن تو کی هستی، چی کاره ای، چی می خونی ، چه شکلی هستی؟ خیلی تو دنیای واقعی راحتی از دستشون که حالا اینجام نزارن یه نفس راحت بکشی؟
آره این فقط یه درد دل بود!
یاده این غزل از محمد علی بهمنی افتادم که چقدر نزدیکه به حسم :
هزار چهره و هر چهره نیز پشت نقابی
گِلی سیاه که از آدمی گرفته لعابی
نجیب صورتکی بر سئوال خود زده تا من
به مهرورزی او وا کنم زبان به جوابی
ستاره پوشی ِ این پرده را به خشم مگیری
که مرهمی نشناسم به جز مُسکن خوابی
زِ پشت پرده چراغی گذشت باورم این این است
اگرچه باز مشامم شنید داغ شهابی
سپیده می زند و تشنه ام ولی عطش ام را
در این نفس نسپارم به وعده های سرابی./
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:55 توسط : وحید
یکشنبه چهارم فروردین 1387
یاد تو
دردنیایی که عشق زمینی نا عادلانه تقسیم می شود
رؤیا های من چه حماقت قشنگی ست
ای بابا.. هر شب می خواهم بيام بنويسم اما نمی دونم چرا وقت نمی شه.. هرشب آنلاين هستم ها .. نمی دونم ولی چرا نميشه بيام بنويسم.. مهم هم نيست.. چه فرقی می کنه که آدم يکی رو دوست داشته باشه يا نداشته باشه. وقتی دوست داشتن فقط يه طرفه باشه يعنی همه چيز رو آب. حالا هی بيا و شاعرانه بنويس. هی برو تويه دفتر خاطرات شعر های آبکی بگو. هی شبها بيدار بمون و آينده رو جلوی چشمات بساز. بعضي وقت ها از بعضي چيز ها دور ميشي، ازشون دور ميموني و ميخواي به خودت بقبولوني كه اصلا اين دوري تاثيري روي زندگيت، روي رفتارت، روي اعصابت نذاشته، اما واقيعت اين جاست كه هميشه هم خوب نيست كه آدم خودشو گول بزنه… هر چند كه بعضي وقت ها بد هم نيست…
تلنگر هايي كه يادت ميندازن تو بايد كجا باشي و كجايي، ديوونه كننده ان… نه؟
من عاشق این شعرم...
مال فریدون مشیشریه...
چقدر معنی داره برای من...
چقدر...
چقدر...
تو نيستي که ببيني،
چگونه عطر تو در عمق ِ لحظه ها است.
چگونه عکس تو در برق ِ شيشه ها پيداست.
چگونه جاي ِ تو در جان ِ زندگي سبز است!
هنوز پنجره باز است،
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،
به آن ترنم شيرين،
به آن تبسم مهر،
به آن نگاه ِ پُر از آفتاب مي نگرند.
تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به بادِ ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا مي کنند!
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج،
کنار ِ باغچه،
زير درخت ها،
لب حوض،
درون آينه پاکِ آب مي نگرند!
تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،
طنين ِ شعر ِ نگاهِ تو در ترانه من،
تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،
نسيم ِ روح ِ تو در باغ ِ بي جوانه من
چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،
به روي ِ لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ ساخته ام
چه نيمه شب ها، وقتي که ابر بازيگر،
هزار چهره، به هر لحظه مي کند تصوير،
به چشم همزدني،
ميان ِ آن همه صورت ترا شناخته ام!
به خواب مي مانَد،
تنها به خواب مي ماند،
چراغ، آينه، ديوار، بي تو غمگينند!
تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،
به مهرباني ِ يک دوست، از تو مي گوييم.
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،
جواب مي شنوم!
تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هر چه درين خانه است؛
غبار سربي ِ اندوه بال گسترده است.
تو نيستي که ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!
غروب هاي غريب،
در اين رواق ِ نياز،
پرنده ساکت و غمگين،
ستاره بيمارست!
دو چشم ِ خسته من،
در اين اميد عبث،
دو شمع ِ سوخته جان ِ هميشه بيدارست...
تو نيستي که ببيني ..............!!!!!!
اون حرف ها حرف های من نبود...
تو انقدر باهوش هستی که بدونی...
انقدر باهوش هستی که...
شايد از ديد همه نبايد…
شايد انقدر نبايد.........
گريه ميكنم
تو چقدر از قضايا خبر داري؟
من براي تو نمينويسم؟
ميشه؟
تا حالا شده بود؟
من؟
من؟
من؟
من براي تو ننويسم......!!!!
من كه يه جوجه قورباغه بيشتر نبودم…
تو مزخرف نبودي…
نه..
ماه تمام من…
نه…
كاش اشتباه نكرده بودم و …
كاش تاوان اين اشتباه انقدر سنگين نبود…
پيغام ها رو برداشتم چون دوست نداشتم كس ديگه اي اون ها رو بخونه…
چون اون ها مال من بودن…
و من…
چه جوري تحمل كنم وقتي كه همه ميگن ديدي چقدر پست بود…
همه ميگن… خدا خيلي دوست داشت كه به اين خوبي تموم شد…
اما…
كي ميدونه… كي…خوب تموم شده؟ مگه خوب چيه؟ مگه خوب بي اون معنايي هم داره؟
دارم باز هم ميلرزم…
سردمه…
دست هام ميلرزن…
كاش لااقل آخرين بار رو ميتونستم حرف دلمو باهاش بزنم…
بهش بگم بگم حرف هايي كه داري ميشنوي حرف هاي دل من نيست…
كاش ميشد با همه حرف زد…
همه رو راضي كرد…
اما اون حتي از كل قضايا هم خبر نداره…
نميدونه چي گذشته به من…
و حتي اون نبود كه آرومم كنه.
و…
من…
اگه رسيدي ركساناي احمد شاملو رو بخون تا بفهمي كه…
كه من چي دارم ميكشم.
ماه تمام من…
باور نكن كه ميذارمت كنار…
نه…
هيچ وقت…
نه…
نه…
نه…
باز هم برات مينويسم…
تا بدوني…
كوچولوي من…
تا بدوني همه اون چيزي نيستن كه ميگن…
وفادار ميمونم…
وفادار…
وفادار…
وفادار…
من خيانت نميكنم.
من…
خيانت نميكنم…
وفادار ميمونم…
كاش ميدونستي نوشته هات باهام چي كار كرد…
كاش ميدونستي…
نوشتتو خوندم...
همیشه زیبا تر از من نوشتی.……
ميخواهمت که دوستم بداری
مثل شاعری که اندیشه های دردناکش را...
زيباترين حرفت را بگو
شكنجه ي پنهان سكوتت را آشكاره كن
و هراس مدار از آن كه بگويند
ترانه اي بيهوده ميخوانيد –
چرا كه ترانه ي ما
ترانه ي بيهوده اي نيست
چرا كه عشق
حرفي بيهوده نيست.
حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فرداي ما اگر
بر ماش منتي ست؛
چرا كه عشق
خود فرداست
خود هميشه است.
بيشترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم
از معبر فرياد ها و حماسه ها
چرا كه هيچ چيز در كنار من
از تو عظيم تر نبوده است
كه قلبت
چون پروانه اي
ظريف و كوچك و عاشق است.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:6 توسط : وحید
جمعه دوم فروردین 1387
آخرین چرخش
باید شبی از همین شب ها زیر نور ماه بر روی رها ترین پشت بام این شهر ساکت به ماهمان نگاه کنیم و ترانه ی باران را فریاد بزنیم
شبی از همين شب ها بايد به پشت بام ها برويم . فرياد بزنيم...زوزه بکشيم. ماهمان پيدا نيست . اما گرگ ها می دانند که ماهشان بالاخره يک جايی توی همين آسمان هست . آدم ها هم می دانند . بالاخره کسی هست که می شنود.
شبی از همين شب ها من بزرگ می شوم و به افتخار بزرگ شدنم يک جشن واقعی می گيرم. همه در جشن من دعوتند. پدر ها و مادر ها٬ معلم ها ٬ راننده تاکسی های شهر ٬آدم هايی که سال ها کنار هم روی صندلی های تاکسی های نارنجی شهر نشستيم اما هرگز به هم نگاه نکرديم ٬روز نامه فروش هايی که شنبه ها ۴۰ چراغ و اکانت اينترنت به من می فروشند٬آدم های صف های تاکسی ٬رهگذر ها ٬ بچه هايی که از مدرسه بر می گردرند و کيفشان از جزوه و تست سنگين است حتی لات های شهر ٬همه به جشن من می آيند .
و ما آتشی روشن می کنيم و توی دايره ای بزرگ گرد آتش دست های هم را می گيريم و با آواز ابدی باران که خودمان ٬ دسته جمعی ٬ روی پشت بام ها ی خيس از نور پنهان ماه کشفش کرده بوديم ٬ می رقصيم
موسيقی ما و آتش را در آغوش می گيرد ٬ ما آتش را در آغوش می گيريم ٬ آتش ما را می بوسد. عشق بازی دسته جمعی
و مهمان ها همچنان می رقصند ٬ به افتخار پسری که بزرگ شده
دست های همديگر را می فشاريم و می رقصيم... دست های خودمان را...هميشه مواظب دست هايم بوده ام. کسی آن ها را از من نخواهد دزديد. من با دست های خودم بزرگ می شوم. شب جشن دست هايم را نشانت می دهم که به بدنم وصلند ٬ و گرمند. خط های کف دستم که مال خودم است. قرار است نشانی ام باشند تا در ولگردی هايم راه را گم نکنم . نشانی من فقط کف دست های خودم نوشته شده ...کف دست های ديگران حتما گم می شوم
...گرد آتش می چرخيم و می رقصيم و می سوزيم... کف دست هايمان به هم چسبيده اند...کف دست های همه ی رقصنده های گرد آتش ٬ آن شب به هم می رسند ...خط های کف دستمان در هم می روند...محو می شوند...راه ها همه محو شده اند.
حالا فقط سياهی شب مانده و آتش ٬آتش ٬آتش
ترانه ی باران و رقص ٬رقص ٬ رقص
خداوند به زمين آمده است
و ماه می درخشد ...آواز باران تن رقصنده ها را گرد آتش می چرخاند و آتش را گرد رقصنده ها
...من هم هستم٬من هم توی حلقه ی رقص هستم . هر چند که کسی مرا نمی بيند .من هم کسی را نمی بينم . آتش ما را می بيند . خداوند به دورن حلقه آمده است و ما خداوند را می بينيم .
خداوند را می بينم که گرد آتش می رقصد . من دست هايم را توی دست های تو گم کردم و تو دست های من و خودت را توی دست های رقصنده ی بعدی جا گذاشتی ... و او دست های ما و خودش را به نفر بعدی داد
حالا دست های ما توی دستان خداست٬که لبخند ابدی اش را گرد آتش مهمانی من می رقصد...رقص خدا؛ معجزه ی بی پروای مهمانی من .
گرد اين آتش همه چيز باورمان می شود .
دور بعد باور های مان را می رقصيم... که همه شان می سوزند
چشم ها ی مان را می رقصيم... که می سوزند .
فقط قلب هايمان باقی مانده... موسيقی تند می شود و آتش شعله می کشد
ماه می درخشد...و گرگ ها زوزه می کشند...راه های کف دست ها يمان توی دست های خدا به هم پيچيده اند ...ديگر نمی شود از هم جدايشان کرد ...ديگر به کارمان نمی آيند...
دور آخر است. آخرين چرخش به گرد شعله ... تمام می شويم!
صبح ٬ زمين را خاکستر پوشانده
از هيچ کس اثری نيست ٬ جز خداوند!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:15 توسط : وحید
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
جلوه های روشن
یک درد دل بس است برای قبیله ای ...
ما
عصمت غمگین اعصاریم
ما
فاتحان شهر های رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه ٬
راویان قصر های رفته از یادیم .
... »
حرفهای اخوان ثالث بهانه ای شد برای اندیشیدن
به ایران و ایرانی بودنمان !
به پیشینه تاریخی مان ... به حال و به آینده مان
به داشته ها و نداشته هایمان
به اندیشه نکردنمان ...
ما ایرانی هستیم
ما از اسطوره شکنی لذت می بریم
ما فکر نمی کنیم و باور می کنیم ،
ما عقلمان به گوشمان است ،
عقل ما در آن عضوی که می گویند نامش مغز است و جایگاهش بین دو گوش ماست نیست !
ما آدمی را تا عرش بالا می بریم ،
وقتی روی عرش است همه چاکر و مرادش می شویم ،
تعریفش می کنیم ... تمجیدش می کنیم ... از او اسطوره می سازیم ... همه چیزش را می پرستیم ...
بعد ورق که برگردد ، یعنی در واقع ورق که برگردانده شود ،
ورق که با جبر و زور برگردد و اسطوره ی ما از عرش پایین بیاید همه دشمن او می شویم ،
سایه های تاریک او را میبینیم و جلوه های روشن او را فراموش می کنیم ،
همه میگوییم اخ اخ ، تف تف ، چقدر این آدم ایش است ،
چقدر کارهای بد بد می کند همه ش ، چقدر فلان است و چقدر بهمان !!!
ما ایرانی هستیم ،
ما به ایرانی بودنمان افتخار می کنیم ،
ما به رشد نکردنمان افتخار می کنیم ،
ما کتاب نمی خوانیم ،
ما پول اضافه مان را می دهیم که در بهترین کافی شاپ ها و گرانقیمت ترین رستورانهای ساحلی شهر دختر دید بزنیم و غذاهایی با اسمهای عجیب غریب بخوریم که به لعنت خود خدا هم نمی ارزند ، ولی حاضر نیستیم که پول بدهیم کتاب بخریم شاید چیز جدیدی یاد بگیریم و پیشرفت کنیم ،
همه ی مشکل ما جایی بین دو گوشمان است ،
همه ی مشکل در مغزمان است ،
در فکر نکردنمان ...
در دلخوشی های کودکانه مان ،
آسان دلمان خوش می شود به وعده ها و وعیدها ...
به روزهای باقیمانده عمرمان
به اینکه ما خوبیم و همه دوستمان دارند
به اینکه همه چیز روبراه است