تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
مثل یه دوست


  نشسته ام تنها بر ایوانی سرد ... آزاد و رها ! رهاتر از همیشه ...
 حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم ... حتی به به صندلی  ِخالی  ِ کنارم ...
 جایی آمده ام دورتر از آنچه که تصور کنی .
 مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت.
 نفس می کشم در هوایی پاک.
 نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.
 خالی از عطر فریبنده  تو . حتی خالی از آلودگی  ِ همیشگی  ِ شهرِ تو .
 من اینجا هستم ، در آرامشی مطلق .
 آرامشی که حتی تصورش را هم نمی کردی .

  هیچوقت اینجا نیاورده بودمت . 

 دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو .

  امشب آسمان من تا آسمان تو میلیارد ها ستاره بیشتر دارد

 و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...

  شب خاطره انگيزی است برای من .. و حتما بلندترین شب سال ! 

  کاغذی دست و پا می کنم تا بنویسم. اما نه برای تو .

 " بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت."

  دیگر مهم نیست ...

 فارغ ام ، حتی از تپش های همیشگی این دل دیوانه در سینه ام 

  دلم هم مدتهاست دیگر شور نمی زند ...   

و همچنان دو صندلی در ایوان ...  

 یکی برای من و دیگری خالی ... 
 و من همچنان حسی به صندلی  ِ خالی  ِ کنارم ندارم ... 
  قيافه ام موقع شنيدن اين حرفا خيلی مسخره شده بود
 اينو خودمم می تونستم حس کنم
 سعی می کرد لبخند بزنه و طوری وانمود کنه که انگار داره منو درک می کنه
 همونطور خشکم زده بود ، يه نفر ديگه رو ؟ يه نفر به جز من ؟
 خودشو توی آينه نگاه کرد و گفت :
 - می دونم که خيلی منو دوست داری ولی مطمئنم از من بهترم گيرت مياد ... عزيزم .
 .. عزيزم ؟!  داشتم خفه می شدم !
 يه نفر ديگه  .... تموم اون مدت ؟
 - اين يه چيز طبيعيه .. سخته ولی طبيعيه ... من فقط حقيقتو بهت گفتم .. همين .
 يه حس احمقانه به من می گفت بايد خوشحال باشم ! اون داره به من حقيقتو می گه , پس ناراحتی من بی دليله ...
  بهش گفتم :
 - مگه تو نبودی که مدام می گفتی عاشقمی ؟ همين تو نبودی که به من می گفتی اصلاٌ فکرشو هم نمی کردم تو این دور و زمونه یکی مثل تو پیدا بشه ، اینقدر پاک و معصوم  ؟
 مگه تو نبودی که دوستم داشتی لعنتییییییییییییییییییییییی ...
 و يادمه با خونسردی لبخند زد و گفت :
 - اقرار می کنم که اون موقع خيلی بچه بودم ... ولی ... اينکه می گفتم دوستت دارمو دروغ نگفتم ...

  الانم دارم ... فقط احساسات اونموقع من خيلی احمقانه بود , الانم دوستت دارم ... مثل يه دوست ... خيلی عاقلانه
 من خلع سلاح شده بودم .

 وقتی احساسات آدم مزاحم فکر کردنش بشه دیگه هيچ کاری از دستش بر نمياد .
 نشستم روی صندلی و سرمو بين دو تا دستم گرفتم
 - خب .. من ديگه بايد برم , بهت سر می زنم ولی قول نمی دم کی .... شايد زود ... شايد دير ... مواظب خودت باش .
 ... مواظب خودت باش  !!!
 حتی سرمو بلند نکردم . وقتی صدای به هم خوردن در اومد , بلند شدم و مثل ديوونه ها خودمو رسوندم پشت پنجره
 و اوون داشت خيلی آروم از زندگی من دور می شد ...

  يه حسی بهم میگه .. اون موقع اون حق داشت
 دوستت نداشت ... می خواستی به زور پيشت باشه ؟
 صادقانه تو رو گذاشت و رفت و برات آرزوی خوشبختی کرد ...
 دلم می خواد  اين حس  مسخره رو خفه کنم .

 

 امشب خوابم نمی بره ...

 

هنوز نشستم تو ایوون ... کنار یه صندلی خالی ...

 

خیلی وقته که دیگه حسی به این جای خالی کنارم ندارم   ...

 

ساعت از سه نيمه شب گذشته ،

 

انگار يکی از اون ته .. از توی سياهی ها داد می زنه
دوستت دارم عزيزم ...
                           خيلی دوستت دارم ...
                               
                    ولی فقط مثل يه دوست  ...................

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:21 توسط : وحید

RSS