تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
نوشته ای برای ضمیری که میخوانمش

 baty_s_b@yahoo.com

 يادداشتی برای يك من كه روبرويم می نشيند و تو خطاب می گيرد .

 

 به ياد پسركی كه سالها پیش چشمانش را گشود و آرام لبخند زد ...

  

 خدا نقطه گذاشت و انسان آغاز شد

 

 از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد .

 

 انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه ای شايد .

 

 نقطه های تك بعدی تقسيم می شوند و  در امتداد هم خطی را تشكيل می دهند.

 

 خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند.       

 

 من آغاز شدم.

 

 صدای جيغ زنی در هوا احساس بطالت می كند.

 

 پرستاری مرا بيرون می كشد و ضربه ای به پشتم می زند.

 

 شسته می شوم در حالی که گريه می كنم.

 

 نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف می كنم.

 

 تولد ، كشيدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جايی راحت و تاريك به سوی روشنايی می برد .

 

 من ميان هزاران عروسك گم شده بودم

 

 مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازی مي كرد

 

 و پدر هر روز اسباب بازي های دلخواه كودكی اش را برايم می خريد.

 

 من در مادر و پدرم بالا پايين می رفتم.

 

 مادر سعي می كرد او را صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان    

 

 چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم.

 

 روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم .

 

 زنی تخته ای سياه را خط خطی مي كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنيم: الف ، ب ، ...

 

 به آن زن گفتيم : معلم.

 

 ما كه هنوز نمی دانستيم بيست چيست يا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم.

 

 يعنی همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي می كرد نوزده قشنگ تر بود.

 

 بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيری می كند.

 

 سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.

 

 بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.

 

 ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم.

 

 درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم.

 

 و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد .

 

     

 

 آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم.

 

 چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ... 

 

 من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری.

 

 هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی.

 

 اولين جرقه ده سالگي بود .

 

 با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم.

 

 به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.

 

 می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم.

 

 بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم.

 

 به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت

 

 رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.

 

 گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟

 

 مادر آرام شد  و  فقط  خنديد ...

 

 برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد.

 

 ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت.

 

 سوالم ، كابوسی برايم شده بود .

 

 اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ...

 

 هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .

 

 شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است .

 

 روياهاي زود گذر  ...  كابوسهای زودگذر ...

 

 بزرگتر كه می شوی تنها  دقایق سوخته تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها

 

 و زمان باز هم می گذرد ...

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:1 توسط : وحید

RSS