شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
کودکی
کودکیمان را یادت هست؟
شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها
یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند
من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد
که با هم عشق بازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند
و سپس هیچ کس نبود...
زمستان که شد نه تو بودی نه من
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ میزد در دستان سردت
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:
همیشه با من باش
چه زود روزها رفت ....
شب هایی که گم شده بودند در شوق روزها و دلهایی که پرپر میزد برای فریاد گنجشک ها
یادت هست دو بادبادکی را که در هم پیچیده بودند
من فکر میکردم دعوایشان شده و تو گفتی :آنها عاشقند باید با هم باشند
و بعد رقصیدن برگها را دیدیم نارنجی،قرمز،زرد
که با هم عشق بازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند و گنجشکک هایی که پریدند
و سپس هیچ کس نبود...
زمستان که شد نه تو بودی نه من
من گم شده ی شب بودم و تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم و تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ میزد در دستان سردت
یادت هست برایت آشفته غریبانه گفتم:
همیشه با من باش
چه زود روزها رفت ....
و حالا برایت می نویسم
از آنچه دیدم و ندیدی
از آنچه داشتم و نخواستی
از آنکه بودم و تو نبودی
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت
...
از آنچه دیدم و ندیدی
از آنچه داشتم و نخواستی
از آنکه بودم و تو نبودی
و حالا که رنگ نگاهت از یادم رفت
...
حالا که پژمردم
از دست دادم...
از دست رفتم...
برایت میگویم از دردی که می آزردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش
...کودکی...
اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد
اما هنوز جای خالیه تو هست و هنوز هست دلی که بی تابی کند
برای نگاهت مهتاب من...
برایت مینویسم که بدانی اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را
اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم باز هم
الفبای عشق را می خوانم و می نویسم و می گویم
از دست دادم...
از دست رفتم...
برایت میگویم از دردی که می آزردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش
...کودکی...
اگر چه دلم برای تو و برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شد
اما هنوز جای خالیه تو هست و هنوز هست دلی که بی تابی کند
برای نگاهت مهتاب من...
برایت مینویسم که بدانی اگر چه ورق نمی زنی خاطرات لحظه های با هم بودن را
اما من حتی هنوز هم که غبار گرفته تصویر تو درآیینه ی چشمانم باز هم
الفبای عشق را می خوانم و می نویسم و می گویم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : وحید




