تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
عاقل شده ام

سخت است که درونت غوغا باشد و آشوب، لرزان باشی و نامطمئن، محتاج باشی و مترصد تکیه دادن، دلتنگ باشی و منتظر...اما بکوشی که محکم به نظر آیی و استوار، بی نیاز تکیه گاه جلوه کنی و بودنش...
و دائم بگویند: ” خوب است، داری عاقل می شوی! فرق کرده ای، خوب شده ای، خوب بمان، حواست باشد؛ نکند برگردی به آن سیاهی و تاریکی.... “
می دانی پشت این ”خوب“ ای که اینها دیده اند، چیست؟! بی خیالی.......بی قید شده ام، نسبت به خودم، تو، آنچه که میان ماست، آنچه که در اطرافم می گذرد.
کاش می دانستند که خوب بودنم از التیام یافتن زخمهایم نیست، گویی مرفینی همه دردها را از یادم برده و مست و منگ، فقط نظاره گرم.......اما نه؛ دانستنشان را نیز دیده ام. نصیحت بود و شماتت و تاسف، که” هی ! کجایی؟! چه می کنی با خودت؟؟ زندگی ات شده است افسوس و گریه.... بس است دیگر... “. آری بس بود، از بس نیز، بیشتر. اما چه کنم که عادت بچگی را هنوز دارم که یا نمی خواستم یا اندکی بیش از سهمم می طلبیدم.
پس بگذار خیال کنند ” خوبم “ . بگذار فقط من بدانم و تو، یا شاید نه؛ من بدانم و من. که خوبی ام از نخواندن کتاب هایی است که سراسر برایم تداعی کننده یک اسم است، از نشنیدن آهنگ هایی است که ترا می خوانند، از ندیدن چیز هایی است که احساس در آنها سیال است، از عبور نکردن از محل هایی است که حضور یک خاطره، هر چند کمرنگ، در آنجا جاری است، از فکر نکردن و به یاد نیاوردن حقایقی است که شیرین ترین روزهایم را ساختند..... بگذار گمان کنند می خوانم، می شنوم، می بینم، می گذرم، به یاد می آورم و با همه اینها، خوبم!
بگذار من هم کمی دروغ بگویم، بگذار آنها فکر کنند که  به سیاق قبل ها می خندم، شیطنت می کنم، امیدوارم ؛ آری بگذار فکر کنند  عاقل شده ام و زندگی شیرین شده!

 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:42 توسط : وحید

RSS