جمعه شانزدهم فروردین 1387
قلب ادم برفی.

ادم برفي به ادمها مي خندد چون قلب ادم برفي با خورشيد بهاري گرم مي شود ولي قلب ما ادمهاگاهي توي بهار هم سرد و بي روح باقي مي ماند.....ادم برفي به ما مي خندد چون قلبش را به هر شكلي كه بخواهد در مي اورد ولي قلب ما ادمها وقتي شكست ديگه شكل نمي گيرد.....ادم برفي وقتي قلبش دو تكه شود باز به هم وصلش مي شود ولي ما ادمها وقتي قلبمون دو تكه شد...تكه هاش دور مي اندازيم.....اي كاش منم يك قلب ادم برفي داشتم.

زماني که نمي دانستم مي توانستم ولي حال که مي توانم توان و ياراي حرکتم نيست ....در ميان دنياي اما و چرا گرفتار شده ام....مرزهايي از نا دانسته هاي من که مرا در خود حبس کرده...مرزهايي که که تا افق زندگيم کشيده شده ...اي کاش هنوز کودکي بودم که در کنار دريا بازي مي کرد و به دنياي اما و چرا تنها لبخند مي زدم و زندگي را در لبخند مادر معني مي کردم
صداي تو را از ميان مه شنيدم و به سويت امدم ولي خود در جادوي مه گم شدم و شبح وار مي گردم و مي گردم.....چيزي از گذشته خود بياد ندارم جز اينکه مي خواستم حرکت کنم ولي به کجا؟......من کي هستم؟.....کجا دارم مي روم؟ ..براي چه مي روم؟....اسمم را فراموش کردم ......من هيچ کسي نيستم جز يک شبح سرگردان....يک شبح که روي برگ يک گل سرخ نشسته و نمي داند چرا گلبرگهاي گل سرخ از شبنم چشمانش خيس شده....نمي دانم نمي دانم نمي دانم چشمهايم را مي بندم و به دنياي با تو بودن پا مي گذارم ....صدايت را با گوش جان مي شنوم صدايي که مرا به خود مي خواند به دور از دنياي گرگ و ميش جايي دور تر از دنياي بودن يا نبودن جايي که بودن خويش را در وجودت معني کنم...به عقربه رقاص زمان نگاه مي کنم که بدون توجه به من مي رقصد و مي رقصد......صداي قلبم را مي شنوم که مي گويد....صدايم کن صدايم کن.....و من هنوز منتظرم

در كوچه هاي كودكي خودم قدم مي گذارم...هنوز همه چيز بوي زندگي مي دهد...ارزوهايي به زيبايي يك اسباب بازي و به شيريني يك بستني....ارزوهايي به سادگي يك لبخند و به گرمي اغوش پر مهر پدر...اي كاش هرگز بزرگ نشده بودم....
میتونستم با تو باشم ...
مثل سایه مثل رویا ...
اما بیدارم و بی تو ...
مثل تو ... تنهای تنها ...
چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:24 توسط : وحید



