تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic دقایق سوخته
دقایق سوخته
جمعه سی ام فروردین 1387
خسته ام به خدا.......

دقایق سوخته

دقایق سوخته

دقایق سوخته

 

زندگی، شبیه داستان که میشود، دیگر نمی توان نویسنده آن را بخشید.

 

ديگر چيزي مثل سابق نيست... كسي مانند گذشته نمي بيند ... نمي خواند....نمي فهمد....

 

نه! من نمی خواهم بگويم که چرا همه بودنشان را از ياد برده اند و سرود نبودن سر می دهند.نه!‌ قسم به همان لحظه ی مقدس نگاهت، من ديوانه ام! من کودکی هستم که هيچ گاه بزرگ نخواهد شد.

نه! من آنی نيستم که می پندارند. من هنوز دوست دارم بلند بخندم. هنوز دوست دارم در همين کوچه ها فرياد بزنم و بی محابا بدوم. همين کوچه هايی که حالا ساختمان های بلند با هيبت پرشکوهشان بر آنها سايه افکنده. شکوه پوشالی!

دقایق سوخته

 

خيلی دلم تنگ شده. آنقدر به تو نياز دارم که حتی توان درکت نيست! آری. اين بار تو را توان درک من نيست. اين روزها گنگی که هيچ، ديگر کوری هم ميهمان ناخوانده ی چشمانم شده. تنها چشمانم برای اين است که خانه را، اين اتاق را و اين دفتر را خيس کنند. راه می روم و هيچ کس را نمی بينم. دوستانم از کنارم می گذرند و من يادم می رود که بايد سلام می کردم. خيابان ها را گم می کنم. خيابان های اين شهر کوچک  را! خنده دار نيست؟ رنگ ها! وای رنگ ها را اشتباه می گيرم.می گويد چه پيراهن آبی قشنگی! اما من چه بايد بگويم که پيراهن را خاکستری می بينم؟  

 

چگونه بگويم که ديگر سير شده ام؟ و ديگر نمی توانم از اين غذای مسموم لذت ببرم؟ چگونه بگويم که هيچ جای اميدی در نگاه توخالی آدم های اطرافم نمی يابم.

چگونه بگويم که ميان اين همه شايد يک نفر باشد که مرا بفهمد. باور نمی کنی حتی نمی دانند که بايد به هنگام خواندن شعر احترام کوچکی بگذارند. من نمی خواهم که از درون گوش بدهند و بفهمند. نه. لااقل در ظاهر که می توانند همگام حس بی کران آدم باشند. 

دقایق سوخته

 

روزها می روم آنجا روی آن صندلی های سرد می نشينم. سکوت می کنم. و با چشمهای کورم هرچه آدم هايی را که کنارم می نشينند نگاه می کنم، چيزی نمی بينم. باورت نمی شود. عينک هم می زنم. اما باز نمی بينم. انگار قرن ها ميان من و آنها فاصله است. چقدر سخت است آدم ميان جمعيت اطراف و خودش نقطه ی مشترکی نيابد. دوست ندارم هر دوست داشتنی را به بازی بگيرند. وبر عکس. هر سلام يا خنده ی ساده را به منزله ی دوستت دارم خطاب کنند و پرونده ی آدم ها را دوتا دوتا ببندند.

 دقایق سوخته

وحشتناک اين است عده ای با اينکه آگاهند که تو کامل می شناسيشان، چنان با غرور و اکراه پاسخ سلامت را می دهند که انگار تو نوکر قصر ورسای هستی و آنها مالك قصر!  طوری راه می روند که به زمين فخر می فروشند. که ای زمين! بدان که کنون چه کسی بر تو گام می نهد. آگاه باش و قدر بدان!

 

آخر بايد چکار کنم که من به اين می انديشم که چرا ما نبايد شبها به جای حرف های عادی و هميشگی حرف تازه ای بزنيم؟ چرا نبايد چيزی از هم ياد بگيريم؟ چرا نبايد به دردهای هم گوش بدهيم و ايراد های هم را برطرف کنيم؟

دقایق سوخته

 

خسته ام....                  

 ‌احساس خفگی می کنم. راه من و اينها دو تا خط

موازی است. کاش لااقل مثل خودم اينجا بيشتر داشتم....می دانم اين روزها خيلی ها مثل من

 

شده اند...خسته ام.....  


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:23 توسط : وحید

RSS