مثل همه آدم هايي كه يك روز به دنيا مي آيند و يك روز ديگر از دنيا مي روند، 20 دی1359 چشمم را باز كردم و ديدم بايد زندگي كنم، شايد تا فردا، يا پس فردا و يا تا وقتي كه هنوز نگذشته باشد. شاید بند تنهایی را از هم پاره کنم،و پایان زندگی بی پایان خود را ببینم ولمس کنم،،،، از کودکی می دانستم اگر تنها آمدم ودر پایان باید تنها بروم در نیمه راه به تنها نیاز دارم . تاحامی خانه ابدیم باشد!؟، ولی کلمه را آنچنان ندانسته آموختم که بجای تنها ، تنها ماندم.....................................